گنج

بخش ۱۶۷ - رها کردن سام قلواد را و جنگ کردن با ارقم دیو

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۶۴ بیت
درآمد بدان غار با تیغ جنگیکی غار بد همچو کام نهنگ
بسی تار ماننده تیره شبکه گم شد سخن از زبان سوی لب
ز تاریکیش جان ظلمات داغدرو چشم زنگی نمودی چراغ
بپوشید چشم و دگر باز کردسوی گرد قلواد آواز کرد
به کنجی نگه کرد سام دلیرکشیده به زنجیر آن نره شیر
دگر سوی رضوان به گیسو به بندچو زلف خودش سرفکنده نژند
سوی گرد قلواد برداشت گامز بندش رها کرد بیدار سام
بپرسیدش از رنج زنجیر و بندکه چون بودی از پهلو ارجمند
بگفتا به بخت تو شادان بدمز شادی روح تو خندان بدم
کنون چون بدیدم تو را ساده دلشدم از غم و رنج آزاده دل
ز رضوان بپرسید سام سوارکه چون شد پری‌دخت سیمین‌عذار
کجا بینم آن سرو بستان حسنگل نوشکفته گلستان حسن
مه گلرخان شاه سیمین برانبت حورپیکر سر دلبران
کز ان سام بیچاره در آتش استدلش از غم هجر او ناخوش است
از ایران و از شاه افتاده دورسیه گشته در چشم من ماه و هور
نه آرام دارم نه از غم فراردلم کرده از جان شیرین فرار
به هر گوشه پویان به هر سو دواندو دیده پر از خون و دل ناتوان
فنا گشته از جور کوه فناندانم کجایست خود ابرها
نشانی ز دلدار با من بگوکه چونست احوال آن ماهرو
بدو گفت رضوان که ای پهلوانچو او را ببردم به زندان روان
همی خواستم تا بیارم برتز شادی رسانم به گردون سرت
که آن بدگهر دیو نر اژدهاکه خوانند او را به نام ابرها
به ناگه پیدا شد اندر زمانتو گفتی پدید آمد از آسمان
مرا با پری‌دخت از جا ربودبه کوه فنا برد مانند دود
بر آن دیو سر در نیاورد ماهفکندش به ناگاه در قعر چاه
من آن شب از آنجا گریزان شدمسر و جان ز اندیشه ریزان شدم
شنیدم که با پور شداد و عادبه رزم اندری با بد بدنژاد
به طلاج جادو به چنگ اندریبه چنگال ببر و پلنگ اندری
همی خواستم تا بدان رزمگاهبیایم به نزدیک تسلیم شاه
که در چنگ ارقم فتادم به بندفرو بست دستم به مشکین کمند
همان دم ورا سام بگشاد دستدگر بند کهسار را برشکست
بسی دید آدم به دام هلاکفرو بسته از غصه اندوهناک
بپرسید از آن مردمان پهلوانکه از چه شما را گرفته روان
ز ارقم چرا زیر بند اندریدبدین سان به بند گزند اندرید
بگفتند ما را از آن بند کردکه دانیم هر گونه کار نبرد
اگر سام نیرم بدین جا رسدهمه چاره سازیم از نیک و بد
به چاره مر او را به جنگ آوریمبه هر گونه تدبیر و رنگ آوریم
همه موبدانیم از هند و رومز تازی و چینی به هر مرز و بوم
به هر دانشی جان و دل سوختههنرها ز هر گونه آموخته
درین بود فرخنده سام سوارکه آواز رعد آمد از کوهسار
از آن نعره گیتی طپیدن گرفتهمی خون ز ناخن چکیدن گرفت
همه کوه لرزید سیماب واربپیچید آواز در کوهسار
چنان گفت رضوان به سام دلیرکه ارقم درآمد بدین دار و گیر
سپهدار از آن غار بیرون دویدزمین و زمان را دگرگونه دید
از آن تیرگی دید آتش شراربه گردون کشیده از آن کوهسار
به نزدیک سیمرغ شد پهلوانبپرسید کردار تیره روان
که با او چگونه نبرد آورمبدان تا سرش زیر گرد آورم
بدو گفت چشمش به پیکان تیرنخستین فرو دوز در دار و گیر
بدان تا نبیند به رخسار توکه گیرد به بیهوده پیکار تو
به شمشیر جمشید پیش آر جنگجهان بر جهان‌بین او ساز تنگ
مگر کردگارت کند یاوریسر دیو ارقم به دست آوری
نکردست رزمش کسی آرزووگر کرد رو اندر آمد به رو
دم او چو آتش بود در نبردرخ مهر گردد ازو لاجورد
تو را یار یزدان فیروز بادهمه روز بخت تو نوروز باد
درین بد که ارقم بغرید سختچنین گفت کای مرغ برگشته بخت
چرا آمدی اندرین مرز و بومچه گوئی به همراه این مرد شوم
همه بچگانت بخوردم نهانکنون نوبت تست ای بدگمان
ایا پیر و سیمرغ جادو گهرهمین دم بدرم تو را بال و پر
خورم استخوانت همین دم به کینکه دیگر نپری درین سرزمین
چنین پاسخش داد سیمرغ بازکه ای دیو جادوی نیرنگساز
زمانه به گیتی سر آمد تو راکجا روز تیره درآمد تو را
ندانی که این کیست کامد به جنگز دریای بی بن برآرد نهنگ
نبیره جهاندار جمشید جمکه صد همچو ارقم شود زو دژم
ز تخم نریمان و کورنگ شاهکه زیر آرد از چرخ خورشید و ماه
گشاینده شاه جم را طلسمنویسنده بر چهر بهرام اسم
ببینی ازو دستبرد نبردسر و جان خود را درآری به گرد
چو بشنید ارقم بخندید ازوسوی سام فرخنده بنهاد رو
یکی دید مانند تابنده ماهبر ماه پاشیده مشک سیاه
ابر گل ز سنبل خطی سر زدهو یا بر رخ لاله عنبر زده
صف مور بر گل نهادست پاز شیرینی شهد مانده به جا
میان تنگ بسته کیامورثییکی تیغ بربسته طهمورثی
ازو فره پهلوانی پدیدز تیغش رخ مرگ چون شنبلید
سپهبد بدان دیو تیره نهادنگه کرد کوهی سبک‌تر ز باد
درآمد به میدان سام سوارغریوان به مانند رعد بهار
سرش بر تنش چون سر اژدهاکزو اژدها هم نیابد رها
دو چشمش دو مشعل فروزان شدهازو مشعل دهر سوزان شده
دو شاخش به سر چون دو شاخ درختبپچیده بر یکدگر لخت لخت
ز دو تارک دیو چون بیشه‌ایفرو برده بر تارکش ریشه‌ای
بخاری دوزخ شده بینیششوی آب در خواب اگر بینیش
دهان همچو دوزخ پر از دود و دمدل دوزخ از بیم او پر ز غم
زبانش چو دیگی به دوزخ نگونکه از هول سر کرده باشد برون
چو الماس دندان آن دیو زشتتو گفتی ز الماس دارد سرشت
تنش چون تن اژدها چین به چینستوه آمد از پیکر او زمین
دو بازو به مانند دو ران پیلبه ناخن پلنگ و به تن رود نیل
ز ناخن روان کرده هر سو شرارجهنده ازو آتش کارزار
چو سام دلاور مر او را بدیدسرانگشت حیرت به دندان گزید
بنالید بر درگه کردگارکه ای آفریننده مور و مار
همه زشت و نیکو تو آری پدیدتو سازی در بندگان را کلید
شگفتی مرا رزم پیش آمدستکه رنجم ز هر بار بیش آمدست
اگر کشتم این را در آوردگاهمرا نام بر شد سوی چرخ و ماه
اگر کشته گردم به چنگال دیوتو بودی و هستی به گیتی خدیو
بگفت و بمالید رخ بر زمینمیان تنگ بربست بر رزم و کین
بغرید ارقم که ای خیره سربه دشت نهنگان چه کردی گذر
بگفتار سیمرغ تیره نهادسر نوجوانی بدادی به باد
تو را مرغ دردام مرگ اوفکندز شاخ جوانیت برگ اوفکند
سرت را چو مرغی ربایم ز تنتنت را ز خون سازم ایدر کفن
زهی هجر این مرد دل باشکیببه گفتار سیمرغ خورده فریب
ندانی مرا نام نشینده‌ایکه پیکار ارقم پسندیده‌ای
همین دم جهان بر تو گریان کنمزمانه به جانت ستودان کنم
بگفت و یکی سنگ از که بکندز کینه به سوی سپهبد فکند
سپر پیش آورد سام سواردگرباره نالید بر کردگار
که ای پادشاه زمین و زمانبه فر تو روشن دل مقبلان
مرین دیو جادوی بی نام و ننگکه دارد تن پیل و زور پلنگ
به نیرو کشد آسمان را به زیربریزد ز بیمش دو چنگال شیر
مرا دست ده اندرین گیر و دارکه سازم بدین دیو دون کارزار
یکی گُرزه گاوپیکر کشیدکزو گاو گردون سر اندر کشید
بزد بر سر و گردن دیو گُرزدلش خون شد از زخم کوپال و برز
سر شاخ ارقم به هم برشکستبترسید آن دیو از آن زور دست
جهان تیره شد پیش جادوی شومبدانست کآواره گردد ز بوم
بدو گفت هرگز چنین کس به جنگندیدم که آید به رزم پلنگ
شگفتی بلائی است سام سوارهمی مرگ جوید ازو زینهار
عقاب از نهیبش بیفتد به خاکشود چرم ببر بیان چاک‌چاک
بگفت و ز افسون بدو حمله کردهمی جست آتش ازو در نبرد
ز دست و ز بازو و بینی و گوشهمی آتش افشاند بر مرد هوش
زمان و زمین آتش کارزارهمی درگرفت از بد نابکار
سپهبد نگه کرد در دود و دمرخ مهر و مه اندرو شد دژم
نگه کرد سیمرغ بر پهلواندر آتش نهان بد یل نوجوان
همه دشت پر شد ز دود شراردر آتش همی سوخت کهسار و غار
ولیکن به سالار نامد خطرکشیده به سر شیر از زین سپر
نفس کم شد آن دیو را در درونز بیم سپهدار بارید خون
که سام دلاور بغرید سختمدد خواست از داور تاج و تخت
بزد دست بر تیغ جمشید شاهکزان خون فشاندی به خورشید و ماه
برآورد شمشیر سالار شیربدو گفت کای جادوی دل‌گزیر
یکی از کفم تیغ زهر آبدارستان ار بمانی به مردم مدار
روانت ازین تیغ خواهم گرفتکه شمشیر خورشید خواهم گرفت
بگفت و بزد دستش افکند زیرکه ارقم بپیچید بر خود چو شیر
بدو گفت کای شیرمرد جهانچو تو نیست کس از کهان و مهان
رها کن مرا تا شوم ناپدیدجهان را به دست تو دادم کلید
توئی سام نیرم یل اژدهاکه مردی ندارد به پیشت بها
کنم عهد و پیمان که دیگر به جنگنیایم نشینم ابر گنج تنگ
فراموش کردم همه کار رزمبه یک دست کنجی گزینم به بزم
بدو سام گفتا که هرزه مگونیابی رهائی ازین رزمجو
به یزدان دادار و تخت و کلاهبه آئین و دین و به خورشید و ماه
به شمشیر و نیروی مردان مردکه مغزت پریشان کنم در نبرد
چو بشنید ازو ارقم نابکاردگر ره بیاراست پیکار کار
به یک دست بر پهلوان حمله بردبدان تا نماید یکی دستبرد
بخندید بر دیو سالار نیوبه گردون برآمد ز میدان غریو
زمانی بگشتند با یکدگرسپهبد بغرید بر کینه‌ور
بزد دست بر دیو جنگی ز کینبرآورد او را بزد بر زمین
نشست از بر سینه‌‌اش بی‌درنگز جادوگری پیکرش گشت سنگ
دلاور یکی کوه خاره بدیدهمه لب ز حیرت به دندان گزید
ندانست او را دگر چاره کردشگفتی فروماند اندر نبرد
چنین تا که رخسار خود گشت زردبرآورد پیراهن لاجورد
ز سوی دگر چهره آراست ماهبه نوبت برین تخت بنشست ماه
سپهبد ز میدان یکی بازگشتبه سیمرغ فرخنده پی برگذشت
بدو داستانها سراسر بگفتچو بشنید سیمرغ ازو درشگفت
بدو گفت اندیشه در دل مدارکه ارقم ز تو کشته گردد نزار
ورا هوش در رزم در دست تستبه بند بلا گشته پابست تست
توئی سام پور نریمان شیرکه از تیغ تو چرخ گردد زریر
کسی کو به کینت ببندد کمرچو آید سر خود درآرد به سر
چو فردا برآید خور از تیغ کوهشب تیره گردد ز تیغش ستوه
نبینی بهمیدان مر آن خاره سنگسوی دره بردار ره بی‌درنگ
در آن دره بینی یکی اژدهاکه ببر بیان زو نیابد رها
چو بینی نترسی ز بالای اوز شاخ و دو چشم و ز پهنای او
همان ارقمست آن دد بدگهرکه چو اژدها ساخت خود را دگر
یکی نام یزدان فراوان بخوانیکی حمله آور به تیر و کمان
نخستین دو چشمش به تیر خدنگفرو دوز از بازوی تیزچنگ
دگر زان که خواهد گریزان شودپی و پوست از بیم لرزان شود
دگر راست گردد به کردار دودکه خواهد برآید به چرخ کبود
بزن بر میانش یکی تیغ تیزبرآور ز جانش یکی رستخیز
چو کشتی تو ارقم در آن کوهسارشدی نام‌بردار در روزگار
از آن بازگویند با صد نژادکه در رزم او داد مردی بداد
نشانت بماند همی در جهانمیان کهان و میان مهان
همه شب همی گفت مرغ خردکه از گفت او هوش رامش برد