گنج

بخش ۱۶۶ - آمدن سیمرغ و سخن از ارقم دیو به سام گفتن

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۳ بیت
درین گفتگو بود سالار شاهکه ناگه زمین و زمان شد سیاه
نگه کرد بر آسمان سام شیریکی مرغ را دید مرد دلیر
که از پر و بالش جهان تیره شدهمه چشم خورشید ازو خیره شد
ز گردون درآمد به سوی نشیبکه از پیکرش کوه شد در نهیب
درآمد به روی زمین از هوابجز سام نیرم نبودش نوا
نگه کرد مرغی بغایت بزرگز پر رنگ بد پیکر او سترگ
همه نقش مرغان که در روزگارز صنع آفریدست در روزگار
همه بر پر و بال او نقش بودیکی قدرتی از جهانبخش بود
ثنا گفت بر سام فرخنده نامکه شاد آمدی ای سرفراز نام
جهان پهلوانا خدا با تو بادبدان تا کنی پیشه آئین و داد
دل زیردستان به دست آوریبه بیدادکاران شکست آوری
چنین دست و باز و کوپال و یالچنین اختر سعد فرخنده فال
دل شیر و نیروی و چنگ پلنگتو را داد ایزد همه فر و هنگ
که در راه یزدان ببندی کمرجدا سازی از دوش بدخواه سر
مرا نام سیمرغ کرده خداهمان شاه مرغانم ای نیک‌راه
بدین چنگ و منقار و این پر و بالکه گویی ندارم به گیتی همال
ولیکن مرا دشمنی هست سختکه لرزانم از بیم او چون درخت
اگر دشمنم را درآری ز پابه فرمان دادار فرمان‌روا
کنم با تو پیمان و عهد درستکزو برنگردم ز عهد نخست
که نیکی نمایم به پیوند توبوم بنده در پیش فرزند تو
ستایش کنم مر تو را شب و روزپس از پاک یزدان گیتی فروز
بدو سام فرخنده گفتا بگومرادی که داری تو از من بجو
که من سر نپیچم هم از رای توبیایم به هر جای همرای تو
مر آن دولتت را به دست آورمابر دشمن تو شکست آورم
سرش را بکوبم به گرز گرانتنش را ببرم به تیغ بران
بدو گفت سیمرغ کای نامداریکی زشت پتیاره نابکار
به گیتی ورا نام ارقم بودچو او بدکنش جادوئی کم بود
گهی بر زمین است و گه بر زمانگهی همچو شیر است و گه چون کمان
برآید به هر رنگ و هر صورتیبه هر دم نماید به ما نیتی
به فرمان دادار پروردگاریکی بچه آرم به سالی هزار
هزار دگر پرورش می‌دهمز نخجیر او را خورش می‌دهم
پس آنگه به فرمان یزدان پاکبه پرواز آیند بر روی خاک
ولیکن از آن ارقم بدلقابد آید به جادوی نر اژدهای
سه نوبت مرا بچه خوردست پیشنتابم بدان جادوی تیره کیش
دگر آن که قلواد او برده استبسا همچو قلواد را خورده است
همان ماهرخ دخت تسلیم شاهکه رضوان بود نام فرخنده ماه
ببرده به سوی نهنکان درهبه چنگال گرگ اوفتاده بره
ازین جایگه تا بر کینه خواهبه یک هفته تازد سپهبد به راه
سه کار است اگر پهلوان زمینشتابد غریوان بدان مرز کین
نخستین که قلواد فرخنده بخترها یابد از رنج و از بند سخت
دگر آن که کامم برآری به دهرسوم آن کزین رزم یابی تو بهر
که سام سپهدار ارقم بکشتکه گیتی ز آسیب او بد درشت
نتابد کسی پیش او روز جنگبه مرغ و به ماهی جهان کرده تنگ
پس آنگه ز دلبر نشانت دهمتو را مرهم وصل بر جان نهم
به پاسخ بدو گفت پس پهلوانکه بنما به من دیو تیره روان
که از جان شومش برآرم دمارنمایم به گیتی یکی ناب کار
که گویند سام سپهبد چه کردز دیوان و جادو برآورد گرد
درین بود سالار شمشیرزنکه از تن ببرم سر شوم تن
که فرهنگ دیو اندر آمد ز راهثنا گفته بر سام زرین‌کلاه
ز تسلیم جنی رساند آگهیکه بر باد شد تاج شاهنشهی
گرفتار طلاج بدگوهر استکه آن بدگهر جفت جادوگر است
همه گنج و خرگاه تاراج شدسراسر به تاراج طلاج شد
بپیچید ازین گفته سام سوارپس آنگه بدو گفت کای نامدار
ز بگرفتن شاه جن غم مخورکه برهانم او را ازین بدگهر
جهان تیره سازم به چشم شدیدبن و بیخ طلاج خواهم برید
کنون کام سیمرغ جویم همیبه پیکار ارقم بپویم همی
جهان را رهانم از آن اژدهاپس آنگه شتابم سوی ابرها
همه کارها را به سامان کنمبه هر خسته درد درمان کنم
تو با شمسه شو سوی تسلیم شاهدرودش ده و بازگو رنج راه
که اینک رسیدم چو شیر ژیانبه پیکار طلاج بسته میان
همان دم برفتند از پیش نیوسپهدار شد سوی پیکار دیو
سپهبد نشست از بر گردنشبه سیمرغ گاهی نموده تنش
همان مرغ بر اوج پرواز کردتو گفتی که با چرخ همراز کرد
برفتند بر سوی دشت و کلنگهمه نرگس و لاله بود آن کلنگ
به یک دست او کوهسار و درهسیه گشته از دود و دم یکسره
یکی دود پیچید بر چرخ و ماهرخ ماه و خورشید گردون سیاه
سرازیر گردید سیمرغ از ابرسراسیمه از بیم جنگی هژبر
از آن اژدها مرغ لرزان شدهخرد از دماغش گریزان شده
بدو سام گفتا چرائی دژمز اندوه ارقم مخور هیچ غم
بدو گفت سیمرغ کای پهلوانبه دیده چو نوری و روشن‌روان
ندانی که ارقم چگونه بلاستبه دریا نهنگ و به غار اژدهاست
گهی دیو و شیر است و گاهی پلنگجهان از غم ارقم آمد به تنگ
ازین بیش گفتن نه نیکو بودکه گفتار پیش تو آهو بود
سپهبد به یک دست غاری بدیدکه از تیرگی بیخ او کس ندید
ز سیمرغ پرسید کین غار چیستکه دارد نشیمن درو جای کیست
بدو گفت زندان ارقم بودپر از دیو و جادوی و آدم بود
که از قهر بسته است بر کوهسارهمه مرگ جویند از کردگار
بود مرگشان زندگانی دهرچو شکر بود پیششان جام زهر
بدان جای قلواد را کرده بندبترسم که آید به جانش گزند
چو بشنید برجست سام سوارروان شد بدان دره کوهسار
یکی نعره‌ای از جگر برکشیدکزو پرده گوش گردون درید
روان شد بدان غار همچون پلنگکه از پای او خورد می‌گشت سنگ
ز بیم سپهبد بلرزید کوهتن کوه شد زیر پایش ستوه