بخش ۱۶۵ - چگونگی سام با مرغ آتشافشان
از آنجا بیامد به پای حصاراز آهن یکی باره بد استوار
یکی پیل بر برج و مرغی به سرهمه پیکرش سیم و بالش ز زر
به همراه خورشید میگشت بازبه هر ساعتی نعره میکرد ساز
چو مرغ دلاور بدو بنگریدیکی چرخ زد نعرهای برکشید
که سام نریمان تو شاد آمدیدرین حصن فرخ چو باد آمدی
به کام دلت باد دور زمانبوی خرم از بخت و دل شادمان
بدو گفت شمسه که ای شیر جنگبینداز این را به تیر خدنگ
ولیکن چنان کن که ناید خطاکه سنگ سیه گردی ای با وفا
اگر بر سه تیرش نینداختیچنان دان که خود کار خود ساختی
که سنگ سیه گردی اندر زمانغراب سیه با تو ای پهلوان
سپهبد چو بشنید حیران بماندبه یزدان دو دست دعا برفشاند
چنین گفت کای داور داورانرساننده رزق روزیخوران
بلند آسمان را بلندی ز تستتنومند را زورمندی ز تست
ز آبی کنی صورت شوخ و شنگز خاری گلی را دهی بوی و رنگ
اگر مور در دیدهاش نور تستاگر پشه در پای او زور تست
نباشد اگر لطف تو یاورممن خاکی از ذرهای کمترم
به فرت کزین عقده پر بلاشوی دستگیر من مبتلا
بگفت این و آنگه کمان برکشیدخدنگی ز ترکش به زه برکشید
عقاب سبکبال چون شد ز دستخطا کرد و نامد مرادش به دست
غراب سیه تا به زین شد به سنگسپهبد برفت از گل روش رنگ
خجل شد ز بازوی و دست و کمانپناهید بر داور داوران
دگر ره خدنگی به زه برنهادبینداخت و نارفت هم بر مراد
غرابش بشد سنگ و خود تا به نافدلاور به خود گفت از خود ملاف
به باد است هر نام کاندوختیخود از بهر خود جامهای دوختی
چو شمسه چنان دید حیران بماندز دو دیدگان خون دل برفشاند
ز سر مغفر انداخت و دست نیازبرآورد ابر درگه بینیاز
همان سام برداشت دست دعاهمی گفت کای داور رهنما
پناهم توئی ای پناه همهمرادم ده ای پادشاه همه
غلط رد مکن تیر من بر هدفمدد ده که یارم بیارم به کف
بگفت این و بر ترکش آورد چنگبرآورد تیری ز رخ رفته رنگ
چو سوفار بر زه بشد جایگیررخ آورد بر داور دستگیر
زه و دست سوفار چون هم گرفتستون چپ و راستش خم گرفت
خمی از کجی بر کج ابروش رفتکمان گوشه بر گوشه گوش رفت
چو بر قبضه شد خار پیکان درشتسرانگشت او را ببوسید مشت
جدا شد زه از شصت زهگیر اوپرنده سوی مرغ شد تیر او
به تیر دعاگو شود مستجاببشد راست او تیر آن کامیاب
چنان زد مر او را گو بیهمالکه گفتی بدش چار یال و دو بال
ز زخم یل نامبردار شیرز بالا نگون اندر افتاد زیر
فلک کر شد از بانگ آوازهاشگشوده شد آنگاه دروازهاش
سپهبد درآمد به دربند دژهمه رای او گشت پیوند دژ
نگه کرد خاکی به جوش آمدهاز آن گونه گونه خروش آمده
به نرمی به ماننده توتیاهمی جوش میکرد از کیمیا
چو دیگی که جوشد خروشنده بودنبود آتش و خاک جوشنده بود
ز گرمی نیارست رفتن بدوشده سوزه آهنین اسب ازو
دلاور به دهلیز قلعه بماندبه یزدان پناهید و نامش بخواند
همی گفت کای داور دادگربدین بنده کمترین درنگر
مرا ز آتش و آب دادی رهاوگرنه مرا جان شدی مبتلا
یکی چاره با خاک جوشنده کنبه نیرو مرا بخت کوشنده کن
که بر من ازین خاک هم راه تنگنه راه گذار و نه جای درنگ
ندانم ازین خاک چون بگذرمز گرمی این آب شد پیکرم
بگفت و بمالید رخ بر زمینبنالید پیش جهانآفرین
کز آن خاک ماری برآورد سردهان باز کرد آن دد بدگهر
همی آتش افشاند بر پهلوانسپر بر سر آورد مرد جوان
جهان پر شد از آتش خاک مارندیده به گیتی کس این کارزار
به ناگه پدید آمد آنگه پریثناگوی شد شمسه خاوری
کمان وز چوب و ز تیر خدنگبیاورد در پیش یل بیدرنگ
بدو داد گفتا که ای مرد هشبه یک تیر این مار جنگی بکش
نگه دار با خویش تیر و کمانکه آید به کار از پی بدگمان
نگه دار تن را و هشیار باششب و روز با یاد دادار باش
بگفت و همانگه بشد ناپدیدتو گفتی ز مادر نیامد پدید
بپرسید از شمسه کار پریشگفتی بماندم درین داوری
که چون آمد این دلبر ماهروکجا رفت دیگر به من بازگوی
چنین گفت کاین از طلسمات دانکه برخاسته موبدان روان
ز نیرنگ و تدبیر و از کیمیاخردمند بر ساخت از سیمیا
نمودیست گر نه تن او نبودخداوند گیتی به تو این نمود
سپهبد کمان را بمالید دستبه شاخ گوزن اندر آورد شصت
بپیوست پیکان زهرآبدارچو بگشاد شد بر گلوگاه مار
که آن مار غلطید بر روی خاکز چرمش برآمد به گردون تراک
همه جوش آن خاک شد ناپدیدز گرمی و جوشش فرو آرمید
سپهبد بر آمد بر آن تیره خاکدل و جان بشسته ز اندوه پاک
به ناگه یکی قصر زرین بدیدکه بر چرخ گردون سرش میرسید
دری دید یکسر همه زر زردز یاقوت و فیروزه لاجورد
یکی قفل بر وی چون ران شترکه درگاه از آن قفل گردیده پر
دلاور بیازید بر قفل دستبه نیرو سراسر به هم برشکست
درآمد در آن کاخ زر ناموردر و بام او جمله از خشت زر
یکی تخت بنهاده فیروزه رنگدر آن تخت شاهی به فرهنگ و هنگ
به رخسار مانند تابنده ماهز یاقوت رخشنده بر سر کلاه
همه تخت بالای آن شاه بودشده آسمان تخت و آن ماه بود
یکی لوح در پیش آویختهدرو پند و اندرز آمیخته
نوشته به عنبر بر آن لوح برکه طهمورثم شاه فرخنده فر
هر آن کس که شادان بدین جا رسدبه پرسیدن شاه والا رسد
ندارم به چیزی دگر دسترسهمین پند من یادگار است و بس
خردمند و آزاده نیکبختشناسد مر این را به از تاج و تخت
مکن بد تو با مرد آزاده جوسوی نیکوئی تاز و بد را مپو
که نیکی بود مر تو را دستگیرز خود کمتران را همه دستگیر
به بدگوهران خود نداری امیدکه میوه نچیند کس از شاخ بید
مجو از کسی ای پسر ایمنیکه نشناسد از دوستی دشمنی
همان راز خود را به هر کس مگویز نا اهل مردم تو نیکی مجوی
سخن را چو گوئی به دانش بسنجبدان تا زگفتار نائی به رنج
دو روز آمده راه نزدیک خویشدروغ است یکسر که آورد پیش
چو نیکی کنی پس به نیکی شناسبه نیکی منه هیچکس را سپاس
چو باشد به بخشش تو را دسترسسپاس از جهان آفرین دان و بس
مباش هیچ ایمن ز مرد دو رنگبه هنگام صلح و به هنگام جنگ
دو رنگی نشان پلنگی بودکه ناپاکی اندر دو رنگی بود
تو یکرنگی از شیرمردان شناسکه از بد بدارند در دل هراس
چنان کن که از وی چو خواهی بریدنباید ازو درد و رنجت کشید
کسی گر کند بد به خود میکندچو نیکی نبیند چه بد میکند
چو پیوسته شد دوستی با کسیکه در دوستی پای دارد بسی
مزن بر خود از کار ناکرده لافمکن هیچ رای سخن بر گزاف
که از لاف جز شرمساری نبودگزافه ندارد به کس هیچ سود
درین پرده زین بیش گفتار نیستبه نیک و به بد با کسم کار نیست
تو را گر خرد باشد و پاک مغزهمین بود بود آن قدر پند نغز
به گیتی چو من نامداری نبودبه نزدم نیارست کس آزمود
مرا قهرمان خواند فرزانه مردبه طهمورثم نام شد در نبرد
مرا سیصد و سی و یک سال بودهمالم به گیتی کسی را نبود
بسی دیو کشتم به پیکار و جنگبه دشمن زمانی نکردم درنگ
ببستم دو دست کیوشان دیوکزو بد زمان و زمین پر غریو
ز گیتی بدان را برانداختمجهان را از ایشان بپرداختم
چو گفتم که شد نوبت کار منبگیرم ز شادی یکی جام من
به ناگه فراز آمد امر خدابرانگیخت چون تندبادم ز جا
نمانده که گام دگر بسپرمو یا یک نفس بیشتر بشمرم
ز تختم درآورد در تیره خاکنه ترسش ز من بد نه بیم و نه باک
رباطیست گیتی مر او را دو درچو زین در درآئی از آن در به در
چو باد بهاری یکی درگذردرو توشه راه خون جگر
نه فرزند همراه آید نه زنچو این است گیتی دگر دم مزن
چو آئی همی خون خوری در جهانبجز این نباشد خورش در میان
یکی نغز شمشیر در روی تختنگه کرد سالار فیروزبخت
نوشته دگر پیش تیغ بلندکه از تست این نغز تیغ پرند
بببند و ز دیوان جهان پاک کنتن جادویان را ازین چاک کن
سپهبد به شمشیر یازید دستببوسید و اندر میانش ببست
برون آمد از کاخ سام سوارکمربسته از بخت خود کامکار
بدو گفت شمسه که شادان بزیکه پیوسته را زندگی خوش بزی
همین تیغ بد آنکه بابم بگفتکنون غنچههای مرادم شکفت
نتابد کسی پیشت اکنون به جنگبرآری دمار از نهاد پلنگ
به ناگه یک یپکر آمد پدیدبد از پیکر او زمین ناپدید
سرش همچو شیر و تنش همچو کوهزمین زیر او بود یکسر ستوه
گرفته به دستش یکی کرنازمانه برآمد به یک ره ز جا
همانگه مر آن نای روئین دمیدتو گفتی که روز قیامت رسید
بلرزید گیتی از آن کرنایستاده بر او یل پاک رای
یکی باد طوفان شد از ناگهانکه پوشیده شد روی خورشید ازان
بیفکند دیوار آن تندبادزمانه تو گفتی مگر برفتاد
ز که سنگ برداشت از دیو رنگبرون کرد از مرد خفتان جنگ
بپیچید شمسه به دامان سامدگر همچو کاهی ربود از کنام
بدو گفت کای گرد روشن روانکه هم شهریاری و هم پهلوان
بباید تن خود به صورت فکندبه نیرو ز روی زمینش بکند
پس آنگاه این باد کمتر شودزمانه به آئین دیگر شود
چو بشنید سام دلاور به زوربرآمد بغل برگشادش چو مور
بپیچید بر صورت روی شیربه نیرو درآمد گو شیرگیر
بنالید بر داور داورانکه ای کردگار زمین و زمان
ز تو دارم اندر جهان فرهیولیکن به هرکس که خواهی دهی
زمین و زمان زیر فرمان تستتن و جان ما جملگی زان توست
اگر کام دل یابم از فر توز دشمن همی کام یابم ز تو
بگیرم سر ابرها را به چنگمر او را به گردن نهم پالهنگ
پریدخت را باز بینم یکیز رویش گلی بازچینم یکی
اگر دشمنان را ز کین سر کشمبه نیرو مر این را ز جا برکنم
چو بسیار نالید بر کردگارخطی دید کنده بدو استوار
که ای سام فرخنده پهلوانکه هم بانژادی و هم نوجوان
بود وزن این صورت اندر شماربه سنگ جهان آمده ده هزار
بدین روی زورت یکی را گرایتن خود به نیروی این آزمای
چو برکندی این را به زور یلیاز آن تو شد کشور پردلی
چو کردی مر او را تو از زور سستیکی درج بینی که از بهر تست
ز بهر عروسی و دامادیتیکی گنج بینی پی رادیت
چو برداشتی کام دل یافتیپس آنگه به دشمن چو بشتافتی
چو برخواند خندید از فر هوردگر ره به صورت درآمد به زور
به نیروی مردی ز جا بربکندچو یک برگ کاهش به هامون فکند
نگه کرد گنجی به زیر زمینبدید آن سپهدار با آفرین
درآمد به زیر زمین نامدارچهل خم نگه کرد اندر شمار
به زنجیر زر بسته بر یکدگرهمه سر به سر پر ز لعل و گهر
یکی درج یاقوت آویختهبه در و گهر بود آمیخته
چو بگرفت و بگشاد آن پرهنردرو دید پهلو دو دانهگهر
خطی دید کان دانه پربهانداند کس این را بها جز خدا
به میراث ما بد گهر بر گهربه بازو ببند و پدر بر پسر
ببندش به بازو نشان یلیکه بر تو نتابد کس از پر دلی
بخندید و بر بازوی خود ببستبرون شد ز سردابه چون پیل مست
نه صورت بدید و نه آهن حصارنگه کرد دشتی پر از ریگ و خار
همان شمسه را دید بر آفتابکه بگرفته آن مه عنان غراب
بر اسبان نشستند و بشتافتندهمه کام گیتی به دل یافتند
به شمسه چنین گفت پس پهلواننشاید که تسلیم گردد نوان
ز جادوگران شدید پلیدعنان را بدان سو بباید کشید
ولیکن ز قلواد جائی نشانندیدم از گرد گردنکشان
نبینم اگر هر دو را زنده منشوم پیش تسلیم شرمنده من
همان پیشگاه منوچهر شاهچگویم به گردان ایران سپاه