گنج

بخش ۱۶۴ - کیفیت شکستن طلسم جمشید شاه را

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۲۴ بیت
چو برخواند آن را برآشفت سختبرآورد شمشیر آن نیک‌بخت
بزد بر سرش تا کمرگه شکافتکلید طلسمات جم را بیافت
یکی تیرگی شد چو کام هژبریکی نعره برخاست از روی ابر
ازو خواست فیروزی و دستگاهکه فیروز گردد به جادو سپاه
چو آن کوه آتش بشد ناپدیدسپهبد حصاری ز آهن بدید
به گردش یکی گنده دریای آبنهنگی نیارست کردن شتاب
همی موج بر اوج رفته بلندتن کوه از آن موجه‌اش پرگزند
بدو گفت شمسه فرودآ یکیبه یزدان ستایش نما اندکی
پس آنگه ببین تا چه آید فرازچنان راه دریا شود بر تو باز
درین بود ناگاه شب در رسیدجهان چادر قیر بر سر کشید
بت تیره مانند دیو سیاهمه و مهر افتاده در تیره چاه
فلک راه گم کرده در تیرگیسیاهی گذشته ازو خیرگی
دل از جان بریده زمانه ز بیمکشیده سیه‌دیو سر در گلیم
عروسان افلاک را برده دیومه و مهر و سیاره را خورده دیو
فلک چهره شسته به دریای نیلبه دوده بیالوده رخسار پیل
گشوده سیه مار گیتی دهنز ماتم سیه ساخته پیرهن
چنان تیره و تار و بس هولناککه گفتی فلک اوفتاده به خاک
گریزنده دیوان در آن تیره شبجهان گشته از بیم او پر ز تب
در آن تیرگی سام نیرم‌نژادز یزدان دادار می‌کرد یاد
ستایش بسی کرد بر کردگاربترسید از آن تیره شب نامدار
همی گفت زین سان شبی کس ندیدکزو روشنائی همی برپرید
شبم تیره بختم از آن تیره‌ترز هجران شب تیره‌ام تیره‌تر
جد از پری‌دخت سیمین‌عذاردل از درد بیمار و دل پر ز خار
همه روزم از یکدگر بدتر استدهن تلخ و لب خشک و دیده تر است
بسی گفت و خوناب حسرت بخوردخیال پری‌دختش از دست برد
به سر برش شمسه همی پاسباندو دیده نهاده بر آن مهربان
که افتاده بیهوش سام سوارچو برخاست بانگی چو رعد بهار
همه دشت از آن نعره لرزه گرفتکه شمسه از آن نعره شد در شگفت
نگه کرد دیوی چو ابر سیاهدو پا بر زمین و سرش تا به ماه
تن او به مانند پشت پلنگسرین و تنش همچو پشت پلنگ
دو شاخش به سر چون دو شاخ درختهمه کتف و کوپال او لخت لخت
درختی گرفته به کف پرگزندیکی سنگ پس کرده بر وی به بند
به زنجیر بسته ابر یکدگرکشیده به بالای زنجیر زر
بغرید کای شمسه نابکارچه همراه گشتی به سام سوار
پی کینه ما چه برخاستیچرا کشتن باب من خواستی
چه پوئی بدین سان به گرد طلسمبه آتش فکنده دل و جان و جسم
تو را باب و آن خیره تسلیم شاهابا لشکر دیو و جنی سپاه
گرفتار گشتند پیش شدیدهمه روز خوبی به سر در رسید
تو با این فرومایه گرد دلیرگریزان رفتید چهره زریر
من از پی شتابان رسیدم همیبسی رنج و انده کشیدم همی
همین دم سرت را بکوبم به گرزنمانم بدین بدگهر یال و برز
که لرزید گیتی به مانند بیدیکی مرغ پیدا شد آنگه سپید
به منقار سرخ و به پیکر بزرگبه تن ژنده‌پیل و به نیرو سترگ
برون کرد آتش به دم هر زمانچو شد پرغریوان و نعره‌زنان
چو گم گشت آتش در آن پهن‌دشتغریوان مر آن مرغ اندر گذشت
سپهبد از آن مرغ حیران بماندبه یزدان بسی آفرین‌ها بخواند
چو شمسه مر آن زشت پتیاره دیدتن خویش را سخت بیچاره دید
همی خواست رفتن سوی پهلوانکه سازدش بیدار روشن روان
دگر گفت کو رفته ایدر به خوابچه داری به بیدار کردن شتاب
بپرسید از آن دیو نام تو چیستیکی بازگو تا که کام تو چیست
منم شمسه آن دخت رحمان جنبه فرمان من سر به سر جان جن
چو بشکست سام نریمان طلسمبشد آشکارا نهان طلسم
همان تیغ جم را به دست آوریدبتازیم از ایدر به جنگ شدید
برآریم از جان ایشان دماربه فرمان یزدان پروردگار
به پاسخ چنین گفت آن پرغریومرا نام باشد پلنکال دیو
بگفت و برآورد گرز گرانبه شمسه درانداخت آن بدگمان
بزد بر سر شمسه پس گرز اوز جا جست آن دلبر مشک مو
یکی تیغ بودش همی در نیامدرآورد و آمد به پشتی سام
بزد بر دو پای پلنکال دیودو پایش قلم شد به نام خدیو
بیفتاد بر خاک دیو نژندغریوش برآمد به چرخ بلند
یکی ضرب دیگر بزد بر سرشکه بشکافت تا سینه که پیکرش
یکی دود برخاست از وی سیاهکه یکباره تیره شد آوردگاه
دگر ره درآمد به بالین سامبه خواب اندر آن بد یل نیک‌نام
به بالین او شمسه شد دیده بانطلایه همی بود بر پهلوان
ولی سام در خواب باغی بدیدچنان خواب هرگز ندید و شنید
در آن باغ تختی نهاده به زربر آن تخت جمشید فرخنده فر
بسی پر ز خنده بر آن تخت عاجبه سر برنهاده ز فیروزه تاج
به یک دست جامی و لوح نبیدنوشته بر آن لوح جامی بدید
چو چشمش برافتاد بر روی سامبدو داد جمشید فرخنده جام
بدو گفت درکش که این بخش تستکه بیدار دل باشی و تندرست
پناه توام شاه جمشید جمکه دشمن ز شمشیر من بد دژم
جهان را همه زیب و فر داده‌امبه هر جا بسی گنج بنهاده‌ام
مرا سال هفتصد به سر برگذشتچو بادی که آید ابر روی دشت
به فرمان من بود دیو و پریبه دستم جهان همچو انگشتری
جهان کردگارم چو فیروزه بودشبم روز و روزم چو نوروز بود
سه چیز اندرین دیر بر ساختمبسی گنج و دینار پرداختم
نخستین مر این جام گیتی نماهمه راز گیتی درو کرده جا
به نوروز در خلوتی جا کنیدرو راز گیتی هویدا کنی
زمین سر به سر ماه و چرخ و سپهرچو کیوان و بهرام و ناهید و مهر
چو برجیس با تیر و پوینده ماهببینی چه داری در آنجا نگاه
دگر تیغ تیز و پرند آوریکه کوته کند مکر جادوگری
پس از تو یلانی که پیدا شوندز تخمت نهنگان که برپا شوند
بدیشان بماند همی یادگاربه هر جای سازند ازو کارزار
بویژه یکی پهلو پاک دینکه گیتی نماید چو خلد برین
جان را کند پاک از دیو و ددبه شادی همی عمر او بگذرد
سزد مرد را تاج و تخت و کلاهسرش بر شده تا به خورشید و ماه
همه پادشاهان فرخنده پیسرافکنده باشند در پیش وی
به نیرو بدرد دل شیر نربه فرمان دادار فیروزگر
تن پیل نر را درآرد به زیرنباشد زمانی ز پیکار سیر
به شمشیر و تیر و به گرز و کمندسر نره دیوان درآرد به بند
نه جادو بماند نه جادوگرانبگردد جهان را کران تا کران
به گرز و کمند و به شمشیر تیزنماید به گیتی یکی رستخیز
کزو بازگویند در روزگاربه هنگام بزم و گه گیر و دار
به تن همچو شیر ژیان باشد اوبه مردی سرافراز و پرخاشجو
به تن پیل و دل همچو شیر شکارورا نام رستم کند روزگار
چو بینی ورا نام کن پیلتنبدو یادگاری بماند ز من
بسا رزم کو آورد در جهانسر افرازد او نام شاهنشهان
همیشه به پیکار بسته کمرنماند به مرز جهان کینه‌ور
سیم ای سپهدار سام سوارطلسمی که بستم همی یادگار
ببستم طلسم اندرین سرزمینتو بردار بخش خود ایدر همین
ز تخمت بباید دلیری دگرکمربسته آید بدین بوم و بر
گشاید طلسمات دیگر به زورنتابد بدو هیچ ز اندیشه هور
چو برداری این تیغ با گنج مابه گیتی همی یاد کن رنج ما
چو آئی برون از طلسم ای دلیریکی مرغ بینی چو درنده شیر
که سیمرغ خواند ورا رهنماخردمند و بادانش پاک را
بود چار فرسخ ورا پر و بالنباشد به گیتی ورا کس همال
بود شاه مرغان و گویا زبانرسیده ز دیوی به جانش زیان
که نامش بود ارقم بدلقانماید تن خود چو نراژدها
پس از چند سالان که اندر کنامنهد بچه سیمرغ با فر و کام
رود ارقم و بچهایش خورداز آن طعمه جادو بسی پرورد
سیه گشت از آن اژدها کار مرغز دردش شده سینه افکار مرغ
چو بیند تو را باز گوید همهمراد خود از تو بجوید همه
بسا سالیانی که در روزگاربه پیوند تو خوبی آرد به کار
کند نیکوییها به فرزند توبود مهربان پیش پیوند تو
بکش ارقم جادو از تیغ تیزز جانش برآور تو یک رستخیز
پس آنگه منه دل برین دهر پیرکه ناپایدار است و دل ناپذیر
به دمسازیش نیست هیچ اعتبارنبئی دمی کار او برقرار
به هر جا که باشی به یزدان گراکه تابد نبینی به هر دو سرا
ز جا جست سالار فرخنده سامنگه کرد بر ماه طوطی خرام
که بنشسته با تیغ بد پایداربیفکنده دیوی در آن کارزار
بپرسید ازو دیو جنگی خبربدو گفت شمسه همه سر به سر
سپهبد بدو گفت صد آفرینکه مردی نمودی تو از نازنین
سفیده چو آورد از کوه سرنگه کرد سالار فرخنده فر
همه آب دریا شده ناپدیدهمان باره آهنین را بدید