بخش ۱۶۹ - باز آمدن سام به نزد شدید و جنگ کردن
همی راند تا شب به ناگه رسیدبه ناگه یکی آتش از دور دید
درخشنده مانند فانوس آلنگه کرد سالار فرخنده فال
بپرسید کان آل فانوس چیستبه نزدیک فانوس برگوی کیست
بدو گفت رضوان که کوه فناستنشیمنگه دیو نر ابرهاست
ولی راه دور است تا پیش اوبه دو ماه جوید رهش چارهجو
شگفتی سپهدار ازو دربماندهمی دیو فانوس باره براند
چنین تا شب تیره شان گشت روزبرآمد جهان گشت ازو دلفروز
غراب سیه را بریدند سروزو خون فرو ریخت بر دشت و در
دلاور بر چشمهای در رسیدفرود آمد و لشکری را بدید
بپرسید کآیا که باشد به گاهدرین جا چه جویند کیست این سپاه
دو فرسنگ از آن دور بر پهلوانفرود آمد آن گرد روشنروان
به پاسخ بدو گفت فرهنگ دیوشدید است ناپاک با رنگ و ریو
به همراه طلاج جادونژادنشان تو جوید مر آن بدنژاد
که طلاج گفته است او را خبرز کار طلسم و ز ارقم مگر
فرستاد تا عوج آید به جنگجهان را کند بر منوچهر تنگ
چو بشنید بنشست و از جا بجستکمر بست ماننده پیل مست
همه ساز رزم و طلسمات جمبپوشید سام و دل و جان نژند
چنین گفت قلواد را پهلوانکه ایدر بمان شاد و روشن روان
که تنها شتابم به سوی شدیدببینم چه گوید شدید پلید
بشویم ز دل در زمان بیم رارهانم ازو شاه تسلیم را
همه بارگاهش به هم برزنمگرش زنده مانم نه مردم زنم
بگفت و برآمد به پشت غرابروان گشت مانند دریای آب
چو نزدیک آمد دلاور چو بادخبر شد بر پور شداد عاد
که آمد سپهدار سام سوارچو شیری که تازد به سوی شکار
به بر کرده اسباب جمشیدشاهغریوان درآمد به پیش سپاه
جو نام یل آمد به گوش شدیدشدش گونه زرد و دلش برطپید
بترسید عادی ز آواز سامنماندش دگر هیچ آرام و کام
سپهبد جهانآفرین را ستوددرمد به مانند جنگی گرود
گره در برو همچو پیلان مستسوی قبضه تیغ یازید دست
جهان آفرین را چنان کرد یادکه لرزید دل در بر پور عاد
نگه کرد سام یل کینهخواهبه بند اندر آن دید تسلیم شاه
از آن نیز رحمان به همراه آنچو دید آنچنان نامور پهلوان
بغرید از کینه یازید دستهمه بند و زنجیر در هم شکست
رهانید مر هر دو را پا ز بندبغرید شاپور تن ارجمند
بخندید ازو سام گفتش بس استکه این رزمگه جای دیگر کس است
از ایشان بلرزید انبارگاهکه بودند هشتصد تن رزمخواه
همه دیوچهران شدادیانهمه پیلتن تخمه عادیان
بویژه چو طلاج جادونژاددلش پر ز آتش سرش پر زباد
بپرسید از سام فرخنده شیرگریزان چرا رفته بودی به زیر
بپرسید از سام فرخنده شیرگریزان چرا رفته بودی به زیر
همانا که رفتی به سوی طلسمطلسمات را برشکستی به اسم
کنون از طلسم آمدی پیش منببینی به زخم اندر آن نیش من
همه پهلوانان زرین کلاهببینی دلیران این بارگاه
چو مهراس جنگی و چون قهقهامچو لواج عادی مر آن خویشکام
چو شباش و کباس و شمنی سه گردچو برجاس و برجیس با دستبرد
چو فرخار کهسار و کرکوی شیرچو شیار و هیشوی با دار و گیر
همه نامداران مغرب زمینهمه پهلوانان پر تاب و کین
بخندید از گفتنش سام شیرکه ای روسیاه پلید شریر
به توفیق یزدان پروردگاربرآرم ز جانتان یکایک دمار
به نیروی یزدان جان آفریننمانم یکی را به روی زمین
چو لواج جادو ازو بشنویدنگه کرد آنگه به سوی شدید
که ایرانی خیرهگو را ببینچگونه سخنها به مغرب زمین
تنش را به شمشیر سازم دو نیمکه تا پا نیارد زیاد از گلیم
بگفت و ز جا جست و تندید سختبدو گفت کای سام شوریدهبخت
سخن را ندانی همی پیش و پسکنی پشه از زور تن در قفس
بیا تا به کشتی نبرد آوریمسر یکدگر زیر گرد آوریم
ببینم چه داری ز نیرو نشانمیان دلیران و گردنکشان
تو گوئی که پور نریمان منمبه نیروی گرد کریمان منم
چو بشنید ازو سام خندید سختبدو پاسخ آورد کای شوربخت
کسی لاف گوید بر کینهورکه از بازوی خود ندارد خبر
من از روی مردی گذارم سخننترسم نه از شیر و نز اهرمن
سر چرخ گردنده پست آورمهمی حمله بر پیل مست آورم
به نیروی یزدان پرورگارز شیر دمنده برآرم دمار
بدو حمله آورد لواج شیرچو پیلی که در جنگ باشد دلیر
بدو گفت در کار کشتی کسینتابید در پیش دستم کسی
سراپای میدان تو با من بگردپس آنگه به میدان من همچو گرد
به کشتی به مغرب نبودش همالبه نیروی بازوی کوپال و یال
هوادار او جمله شدادیانکه لواج بودی هم از عادیان
سپهبد ز جا جست چون پیل مستبه نیروی کوپال و بازوی دست
بدو گفت لواج کای بیخردبه لواج پیل دمان نگذرد
رباید ز میدان تن ژندهپیلنهنگ دمان را درآرد دو میل
به بهرام و کیوان رساند خللبترسد ازو در گه کین اجل
چو شیریست یا اژدهای دژمکه پیکار جویند از جنگ و دم
به تن سخت بازو بسان درختشود موم در چنگ او سنگ سخت
بخندید ازو سام و پاسخ نگفتبدان تا چه آید برون از نهفت
دویدند در هم چو پیلان مستچو خرطوم در هم فکندند دست
شگفتی بدی خیره لواج نامز کام نهنگان برآورده کام
چهل رش فزون بود پهنای اوصد و شصت رش بود بالای او
به کشتی ابا هم درآویختندبه نیرو جهان در هم آمیختند
بیازید و یک پای پهلو گرفتبه نیرو درآمد ز روی شگفت
بسی کرد زور و ز جا برنکندبلرزید لواج زو شد نژند
فرو ریخت از درد خونش ز چشمسپهبد بجنبید از کین و خشم
چهل زور لواج بر سام کردبجنبید یک پای او در نبرد
بخندید ازو سام و نیرو گرفتبیازیدش آنگاه بازو گرفت
به یک دست و یک پای آن ژنده پیلچو بگرفت جوشید چون رود نیل
بنالید بر داور دادگرکه او میدهد بنده را زور و فر
همه روز بدبختی و کار سختازویست با فره و تاج و تخت
که ای کردگار زمین و زمانتو دادی مر فر و یال و توان
که بستم دو دست نهنکال دیوبرانداختم از جهان مکر و ریو
طلسمات جمشید والاگهرکه یک سو جهان بود ازو پرحذر
گرفتم همه مرز جادوگرانجهان پاک کردم ز نیمهتنان
ز نیروی تو ارقم بدگهربکشتم به فر تو ای دادگر
بگفت و به نیرو جهانپهلوانربودش ز جا همچو کوه گران
برآورد او را بر گرد سامبزد بر زمینش گو شیرفر
که لرزید هامون و آن بارگاهجهان شد سراسر به چشمش سیاه
چو زد بر زمین دید آن زور چنگبپریدشان جمله از روی رنگ
یکی نعرهای از جگر برکشیدمر او را چو کرباس از هم درید
همی هر کسی سوی هم بنگریدبلرزید از آن زور بازو شدید
سپهبد از آنجای چون پیل مستبه پشت غراب تکاور نشست
بیامد به نزدیک آن چشمهسارسر و تن بشست آن گو نامدار
رخ خویش بنهاد بر روی خاکنیایش کنان پیش یزدان پاک
که ای خالق پاک پروردگارتوئی آفریننده روزگار
توانائی و قدرت ما ز تستشکیبائی و راحت ما ز تست
ندانم جز از تو کسی را دگرنبندم بر درگه کس کمر
به فر تو این جادوی بدنژادبه کشتی بدادم سرش را به باد
چو برداشت سر پهلو نامداربشد نزد قلواد فرخ تبار
همه جمع گشتند شیران زوشکه تسلیم بر زد ز ناگه خروش
پدر چون که رخسار دختر بدیدمر او را غریوان به بر درکشید
بپرسیدش از رنج ره در گدازکه چون بود زندان و راه دراز
بدو گفت رضوان که یزدان سپاسرهائی ز سام نریمان شناس
اگر او نبودی درین روزگارتن من نرستی از آن نابکار
ز ارقم چسان کس رها یافتیرها از دم اژدها یافتی
امیدم ز دادار فیروزگرکه شادان شود سام فرخ گهر
ز بخت پریدخت فغفورشاهببیند رخ شاه ایران سپاه
پس آنگه بدان رزم پهلو بگفتکه تسلیم شه همچو گل برشکفت
که فرهنگ فرخنده آمد پدیددر آن چشمه خرگاه شاهی کشید
پری پیکران جمله جمع آمدندچو پروانه بر گرد شمع آمدند
همان شمسه رضوان به بر درگرفتز هجران بسی دست بر سر گرفت
دگر بزم باده بیاراستندپریچهرگان چهره آراستند
به گردش درآمد می لعل فامشگفته ز کردار فرخنده سام
همه درد و انده فراموش شدیکایک همه لب پر از نوش شد
به هر چشمه صد سامری بسته شدبه غمزه همه تیر پیوسته شد
در شادی و خرمی باز شدبه دلها همه عشرت انباز شد
پیاله به هر سوی سرگشته شدهمه دامن می ز گل شسته شد
از آن می جوانان چو گل رسته شدبه هر سوی سنبل ز گل دسته شد
چو مخمور نرگس ز غم خسته شدهمه مجلس از می چو گلدسته شد
جهانی بدیشان دگر تازه شدهمه گوش گردون پرآوازه شد
ز اندوه تسلیم آزاد شدبسان یکی تیغ پولاد شد
چنین تا دگر مرغ زرین سپرابا تیغ برداشت از خود سر
شه زنگیان را به خون درکشیدبه گردون سراپردهای برکشید