گنج

بخش ۱۳۷ - جادوئی کردن عاق و سام را در طلسم انداختن

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۵۱ بیت
بدو گفت کای پهلوان گزینشگفتی دلیر است با فر و کین
همان به که او را به جادو علاجکنم سر نگیرد ز شداد باج
همه مرز ما را به هم برزندکه شداد ازو دست بر سر زند
نه شداد ماند کنون نه شدیدشگفتی بلائی شد ایدر پدید
بگفت و در چاره بگشاد بازز بالا بر سام بردش نماز
بدو گفت کای پهلوان گزینچو تو نیست مردی به مغرب زمین
نمانند آن عادیان با تو هیچنباشند شدادیان با تو هیچ
بگیری همه مرز مغرب سپاهز شاهان مغرب ربائی کلاه
بگفت و ببوسید نامی جوانولیکن بد از کینه تیره روان
نتابید از زور بازو به جنگفریبنده شد سام را بی‌درنگ
بداندیش را بد دل از کین سیاهبدان تا کند پهلوان را تباه
بپرسید ازو سام نیرم نژادز شهر زرنداب و شداب و عاد
ز کوه فنا وز طلسم و ز دیواز آن نابکاران با مکر و ریو
که چند است فرهنگ و چونست راهچگونست بر کوی و در ره سپار
بدو عاق جادو چنین گفت پسکه در ره نتابید به تو هیچ کس
ولیکن از ایدر به شداد عادسه صد هست فرسنگ تا بدنژاد
ولیکن نشسته‌ است ره‌دار دیوابا صد هزار از دلیر و غریو
ازو بگذری آب دریاست پیشنشستش در آنجاست آن زشت کیش
به یک دست آن آب کوهی است سختکزان کوه برگشته گردیده بخت
از آنجا به ده روزه ره شهر اوستکزو اژدها افکند نیز پوست
به دستی طلسم است و کوه فنانشستنگه بدکنش ابرها
شوم همرهت اندرین تیره راهببینم چه سازی به دیو سیاه
همی گفت و بر دل بسی داشت کینکه تا کشته گردد سوار گزین
به پاسخ بدو گفت سام دلیربه نیروی یزدان با دار و گیر
همه آتش دوزخ او کنونفشانم کنم مرز او پر ز خون
چنین گفت تا باز شب در رسیدشب قیرگون از میان برکشید
درافتاد خورشید و بیمار شدز بیماریش روی خور تار شد
به دژخیم فرمود سقلاب شاهکه آرند شاپور را با کلاه
ز بندش رها کرد از بیم جانببخشید خلعت بدو قهرمان
در آن شب از آن بزم برخاستندیکی جای آسایش آراستند
یکی کاخ بودش شهنشه به باغهمه زرنگارش در باغ زاغ
یکی تخت آراسته گل ریختههمه مشک و عنبر برو ریخته
سپهبد بخوابید بر تخت زرز بهر پری‌دخت خونین جگر
قمرتاش و قلواد بر پای تختدگر گرد شاپور بیدار بخت
همی پاسبان بود و بیدار بوددر آن باغ می‌گشت و هشیار بود
وزین روی با قهرمان عاق عادنشستند و از چاره کردند یاد
که باید یکی جادوئی ساختنکه در مرگ جانش در انداختن
وگرنه بلائی است سام سوارکه با چرخ گردون کند کارزار
نه دیوان بماند نه شداد عادنه باغش بماند نه آتش نه باد
بو عاق جادو چنین گفت بازکه ای گرد کردنکش رزمساز
هر آن چیز خواهی بکن در جهانکه زیبد تو را تاج و تخت جهان
خدای جهانت نگهدار بادتن بدسگالت نگونساز باد
ولیکن به دل گفت کز ریو و رنگببندم به خم کمندش دو چنگ
هم امشب کنم چاره کار اودرآیم به این گرم بازار او
بگفت و برون شد دلی پر زکینپی چاره کار مرد گزین
طلسمی ببندم که ناید برونبگرید بر او مادر دهر دون
یکی کیسه از شیشه خورده داشتکزو جان شیرین در اندیشه داشت
بپاشید بر گرد کاخ بلندیکی جادوئی کرد عاق نژند
بر آن کاخ زرین یکی دردمیددر آنجا نهان گشت عاق پلید
سفیده چو بیدار شد پهلوانبرون آمد از کاخ روشن روان
یکی کوه شیشه به گردون سرشز افسونگریها نه پیدا درش
سرش تا بر چرخ بالا بدیدرختان بر شیشه پیدا بدی
شگفتی سپهبد از آن شیشه ماندز افسونگری‌ها در اندیشه ماند
قمرتاش و قلواد را گفت سامکه جادو در این خانه بنهاد دام
ندیدم بدین گونه جادوگرینشاید درین جایگه داوری
نه نیرو به کار آید و تیغ و گرزنه چاره نه نیرنگ و نه بال و برز
بماندیم ایدر به چنگال مرگفرو ریخت مردی چو از باد برگ
پری‌دخت جائی گرفتار دیوکنون گرم هنگامه بازار دیو
نه گردان ایران نه تخت و کلاهنه دیدار فرخ منوچهرشاه
بدو گفت قلواد کای پهلوانز اندوه جادو مکن دل نوان
که با من برهمن چنین گفت پندز کردار این جادوان نژند
که سام سپهدار در این سفربیابد ز جادو فراوان خطر
ولیکن به فرمان یزدان پاکز دیوان و جادو برآرد هلاک
طلسم تن جادوان بشکندتن بی‌سرانشان به خاک افکند
همان به به دادار داریم دلکه او گل برویاند از تیره گل
جهان را همه او بود پاسبانچه در آشکار و چه اندر نهان
تن بی پدر پروراند به دهربه یک دم دگرگون کند کوی و شهر
نباشد کسی را به او دسترسبه هر دو سرا اوست فریادرس
مسلم ورا پادشاهی بودگذشتن ازو خود تباهی بود
سپهبد به دادار برداشت دستکه ای پاک یزدان بالا و پست
توئی هر چه هستی به گیتی همهتو جان داده‌ای بر شبان و رمه
تواز نیست هست آوری در جهانوگر هست را نیست سازی نهان
تو فرخنده روز اندر آری به شبکنی مرگ را پیرو تاب و تب
که بیچارگانیم مانده به بندگرفتار این جادوان نژند
نداریم چاره توئی دستگیرتو ما را در این جایگه دست گیر
همی گفت از دیده بگشاد آبز هجر پری‌دخت جانش کباب
چنان تا دگر خسرو زنگباربیامد سیه کرد گیتی چو قار
کشیده سراپرده همچو قیرکه بیشه سیه گشت بر نره شیر
نگه کرده شاپور فرزانه مرددلش پر ز خون بود رخساره زرد
درین سوی مر سام را بنگریدیکی نعره‌ای از جگر برکشید
که ای نامور سام فرخنده ناماز آن روی این شیشه بیرون خرام
بگفت و فرو کوفت آن چوبدستنشد شیشه از چوب او هیچ پست
از آن روی شاپور و زین روی سامهمی حمله کردند دو خویشکام
نه بشکست شیشه نه گردید کمفرومانده گردان و گشته دژم
بر قهرمان رفت فرزانه مرداز آن کوه شیشه رخش بود زرد
به تندی بدو گفت کای نابکارچه کردی به بیچاره سام سوار
به نیرو نگشتی چو با او همالبه چاره چرا گشته‌ای بدسگال
نترسی ز دادار جان آفریننه اندیشی از شاه ایران زمین
اگر بشنود این منوچهر شاهز لشکر کند روی کشور سیاه
سپه گستراند به سقلاب رومهمه کشورت را کند جای بوم
براندازد این تخت و بنگاه تونتابی به آن شاه آنگاه تو
بزرگان نه خوبست کردن بدینباشد چنین کار از ایزدی
دلیر زمان سام فرخنده فالکه او را نباشد به گیتی همال
بدان چهره و یال و برز گویبدان برز و بالا و آن پهلوی
تو را چون بد آید بدان گرد نیوکه آراستی این چنین رنگ و ریو
ز ناگه بدو گفت فرخار نوشکه ای بی‌خرد مرد چندین مجوش
تو نشنیدی این پرگهر داستانکه شد در میان شما داستان
که دشمن همی در جهان کشته بهبه چاره سر کار او گشته به
مباش ایمن از کار دشمن به دهرکه ظاهر چه نوش است باطن چو زهر
کسی کو شتابد به مغرب زمینبه پیکار شداد جان آفرین
کمربسته بر کشتن عادیانکه ویران کند مرز شدادیان
شده گمره آن مرد یزدان پرستز کار خداوند ما گشته مست
پرستش نیارد به شداد و عادکه خواهد دهد دوزخش را به باد
ندانی که از فر شداد پاکسر و جان درآرد به دام هلاک
چو دیوانه شاهپور این بشنویدز کینه دلش گشت چون شنبلید
برآشفت ماننده پیل مستبگرداند بر گرد سر چوبدست
بدو گفت کای خیره ناپسندنه آنی که پایم فکندی به بند
به بیهوش‌دار و فکندی مرادل و جان ز ناگه بکندی مرا
بدو گفت آری ولیکن چه سودنشد رویت از نیل مردی کبود
که دیگر رها گشتی از فر هوربگشتی انیس شب و روز گور
ز گفتار فرخار دیوانه مردخروشید مانند شیر نبرد
بزد چوب بر تارک نابکارکه مغزش فروریخت در مرغزار
برآشفته گردید همچون پلنگبه سقلابیان اندر آمد به جنگ
یکی را سر و دست بر هم شکستدگر را به خواری بیفکند پست
نگه کرد آن رزم را قهرمانکه ندهد از آن چوبدستش امان
برآشفت و گفتا کجا رفت عاقکه دیوانه دارد به مرگ اشتیاق
بیاید بدرد تنش را به چنگزمین را ز خونش کند لعل رنگ
درین بود کان جادوی نابکاردرآمد غریوان چو رعد بهار
برآورد آن پنجه آهنینزبان پر فسون و دلش پر ز کین
به دیوانه گفت ای بد بدگهربداندیش دیوانه و خیره سر
تو از عادیانی و از مرز ماز تخم مهانی و از عرض ما
چرا بازگشتی ز شداد و عادز یزدان دادار داری به یاد
ندانی مگر کار و کردار اوکه تابی تو از شاه شداد رو
بدو گفت شاپور کای بدنژادچگونه ز شداد ناپاک زاد
نشاید گذشتن ز مردانگیگذشتن ازو هست فرزانگی
خدای جهان ایزد داور استکه او بر همه سروران سرور است
یکی باشد ایزد ندارد مثالز گل گل دماند ز بستان نهال
همه چرخ با ماه و مهر آفریدزمین و زمان و سپهر آفرید
به یک قطره آب جان می‌دهدروان می‌ستاند روان می‌دهد
یکی بنده‌اش هست شداد عادمر آن بدگهر دیو ناپاک‌زاد
چو بشنید از عاق گردید عاقدو تا گشت ماننده پیش طاق
بیازید آن آهنین چنگ رابدان تا نماید بدو جنگ را
چو دیوانه او را بدان گونه دیدز کینه بجوشید و لب را گزید
بزد چوب بر دست دیو سترگکه شد خورد آن پنجه بس بزرگ
دگر زد به کوپال آن چوبدستکه دست بداندیش در دم شکست
رخ عاد جادو از آن گشت زرداز آن چوب شاپور شد پر ز درد
به یک دست دیگر درآمد به جنگبدان تا تن او بدرد به چنگ
دگر چوب زد دست دیگر شکستنجنبید دیگر بر او هر دو دست
فرو ماند ازو عاق برگشته کارنتابید با او در آن کارزار
به افسون و جادو زبان کرد بازبدان تا درآید تن او به گاز
ز جادوگری گرد شاپور شیررخش گشت از بیم همچون زریر
بیفتاد آن چوبدستش ز دستبغلطید شاپور بر خاک پست
به جادو گرفتار شد شیر مردنمش از دهان رفته و روی زرد
به زندان فکندند شاپور شیرنمودند بر وی دو دست دلیر
ولی قهرمان شاد از این کار شدکه بر سام نیرم جهان تار شد
نشستند و جام می آراستندبه شادی یکی بزم خوش ساختند
چنین گفت پس عاق را قهرمانکه آمد به سر سام گو را زمان
نماندست ازو هیچ اندیشه‌ایچو دیوی گرفتار در شیشه‌ای
بمیرند از ترس دل بی‌شتاببدادند جان از پی نان و آب
شگفتی بلائی بدان دیو ریوگرفتار گشتند آن هر سه نیو
اگر مرغ گردند آن سه گهرنیاید از آن سحر و افسون به در