گنج

بخش ۱۳۶ - چگونگی احوال سام با عاق جادو

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۹۷ بیت
پس آنگه جهان‌پهلو کامکارنشست از بر مسند زرنگار
جهان آفرین را ستایش نمودشه روم را هم به نیکی ستود
شهش گفت کای گرد با گیر و دارنباشد به گیتی چو تو یک سوار
مرا گو که سام نریمان توئیپناه بزرگان ایران توئی
چه جوئی ازین مرز سقلاب رومچرا آمدی اندرین مرز و بوم
کرا خواهی اکنون به من راست گویکه خیره چنین آمدی پویه پوی
که سیمرغ ایدر نیارد گذاردکه ریزد پرش اندرین مرغزار
بدین مرز از ایران نیاید کسیکه باشد مر او را ز دانش بسی
که جز تو ندیدم ایرانئیکه آمد به این مرز تنها نئی
نشاید بدینسان ز ما بگذریچنین اندرین مرز ما سرسری
به پاسخ چنین گفت بیدار سامبه گیتی منم سام فرخنده نام
ز چین می‌روم سوی مغرب زمینبه پیکار دیو سری پر زکین
شتابم سوی شهر شداد و عادبدان تا دهم تاج و تختش به باد
وز آنجا به شهر زرنداب ورومسوی ابرها جادوی زشت شوم
ببندم دو دستش به خم دوالز گیتی براندازم آن بدسگال
هر آن کس که باشد نه اهریمنیکه بار ای یزدان کند ریمنی
به گرز گران سنگ کوبم سرشپراکنده سازم همه کشورش
چنین پاسخش داد پس قهرمانکه غره مشو این چنین ای جوان
که شداد عاد است کشورگشایازو راست گیتی سراسر به پای
که دوزخ پدید آورید و بهشتدرختانش و از سیم و زرینه خشت
همه خوبرویان گزیده قرارهمه پهلوانان با گیر و دار
که از چرخ خورشید زیر آورندهژبران به بند اسیر آورند
پلنگان ازیشان نیابند رهاکه از وی گریزان شود اژدها
همانا که از جان، تو سیر آمدیکزین سان به چنگال شیر آمدی
میاور تو خود روی بر سوی مرگز شاخ جوانی مریزان تو برگ
شگفتی سپاهند شدادیانبه تن همچو کوهند آن عادیان
نخستین یکی هست در شهر ماببندش دو چنگال از بهر ما
به تنگیم از جور او روز و شبز بیمش دل مرگ بگرفته تب
بود نام او عاق زرینه چنگکه از ژرف دریا درآرد نهنگ
ز پانصد من آهن یکی پنجه ساختدل نره شیران ازو رنجه ساخت
به نیرو بتابد چو گردید مستنیارد کسی دست او زیر دست
گر او را ببینی بترسی ز بیمکه از بیم او کوه گردد دو نیم
ز شاهان سقلاب منشور خواستبه پیروزی از چرخ مزدور خواست
ازو خاست شهرم سراسر خرابز بیمش نه آرام دارم نه خواب
اگر پنجه‌اش را شکست آوریسراپرده‌ها را به دست آوری
بدو پهلوان گفت او را بیارکه بینم چگونه است در رفت کار
چنان بکشنم دست او را به زورکه منشور مردن بیابد ز گور
همی گفت تا روز تاریک شدهمه تار خورشید باریک شد
عروس سپهری سر اندر کشیدنقاب شب تیره بر سر کشید
دگر دایه شب گلیم سیاهبپوشید رخ را نخست از گناه
یکی بزم آراست پس قهرمانکه هرگز نیاید چنین در گمان
پریرخ بتان ساقیان طرازگشودند هر سو در غمزه باز
به کف ساغر و چشم از غمزه مستچو چشم خوش خویش ساغر به دست
ز ابرو کمان کرده از غمزه تیروزو کرده صد دل ز هر سو اسیر
دلی را که از تیر غمزه بخستاز آن خون گرفتش همان دم ببست
ز خار غمش خم شده پشت چنگنواهای عشاق با او به جنگ
ز هجران شده پیر روز فراقز ملک حجاز آمده در عراق
صراحی ز خنیاگر آمد به جوشبه ناهید رفته ز دردش خروش
می لعل چون خور کشیده تتقشده رنگ میخوارگان چون شفق
چنان آتش می‌برافروخت چهرکه هر چهره‌ای گشت مانند مهر
چنین تا سفیده کشیدند میچو بنشست بر چهر افلاک حی
چنین گفت سام سپهبد به شاهکه آن مرد منشورجو را بخواه
که با هم یکی آزمایش کنیمابا زور و پنجه فزایش کنیم
بدان تا بدانم که چونست به جنگبیاید ببندد دو چنگ پلنگ
برفتند و آوردندش چو بادهمان پنجه در پیش مهتر نهاد
سه جام از می لعل چون خورد مردسر لاف بگشاد وزور نبرد
که چون من نباشد به گیتی کسیشکستم سر و دست و گردن بسی
خدیو جهان شد شداد عادمرا زور مردی به بازو نهاد
سر دست سام نریمان شیربکوبم کنم رنگ رویش چو قیر
از ایدر به ایران شتابم به کینببندم دو بازوی فغفور چین
به من داد سالاری و مهتریاز آن رو نتابید با من سری
بخندید ازو سام نیرم نژادبدو گفت کای مرد ناپاک زاد
چه داری بدین گونه لاف و گزافهنر باید از مرد جنگی نه لاف
نگوید خردمند از خویشتنبه هرجا هنر خود بگوید سخن
نشاید تو را نام شاهان بریکه نه پهلوانی و نه مهتری
به جان منوچهر شاه گزینکه زیبد بدو تاج و تخت و نگین
نبیره فریدون فرخ‌نژادپدر بر پدرشاه و هم پاکزاد
من او را یکی کمترین چاکرمکمر بسته او را و فرمان برم
گر امروز از چنگ من جان بریپس آنگه به گیتی کنی داوری
برآشفت ازو عاق زرینه چنگبغرید بر سام همچون نهنگ
بدو گفت کای خیره ژاژخایز اندوه بیرون منه هیچ پای
مخور زهر را هیچ بر آزمونبدان تا نیاری سر خود نگون
بگفت و بدان پنجه یازید دستبدان حمله آورد چون پیل مست
بگفتا ببین زور بازوی منچگونه است در رزم نیروی من
نتابی اگر دست من گاه زورمکن تیره بر چشم خود ماه و هور
وگر زان که پیچی تو پولاد و سنگرها کردمت در جهان بی‌درنگ
هلا بازگو تا چه نامی به نامبه سقلاب روم از چه داری مقام
ز تخم کئی وز که داری نژادچه داری بگو آنچه داری مراد
به پاسخ بدو گفت فرخنده ساممنم پور نیرم یل نیک‌نام
مرا سام خوانند نام آورانتن کوه کوبم به گرز گران
کشنده مکوکال جنگی منمبه میدان آورد سنگی منم
ببستم دو دست نهنکال دیوبه گردنده گردون رساندم غریو
هنر از پدر یادگار من استدگر پیشه ننگ و عار من است
چنان بشکنم پنجه عاق راکه فریاد او گیرد آفاق را
نه چنگش بمانم نه رنگش به روبه خم کمندش ببندم گلو
نه شدید مانم نه شداد رابه هم برزنم آتش و باد را
ازو عاق عادی برآشفت سختبدو گفت کای بدرگ شوربخت
بدرم تنت را به پولاد چنگزمین را ز خونت کنم رنگ رنگ
نمانم به گیتی تو را نام و کامبراندازم از دهر آوای سام
بگفت و ز جا اندر آمد چو پیلز کینه شده رنگ رویش چو نیل
درافکند سامش به چنگال چنگبه نیرو درآمد بسان پلنگ
خدای جهان را مدد خواست نیزپناهید بر داور دستگیر
بپیچید چندان که بشکست دستبپرید هوشش بیفتاد پست
بگردید رنگش به مانند قیربکردش رها پهلوان دلیر
بپیچید آن چنگ پولاد رابه نیرو شکست آمدش عاد را
پس از یک زمان عاق چون یافت هوشز دردش به گردون برآمد خروش
شگفتی یکی جادوئی بود سختهمان عاق ناپاک برگشته بخت