گنج

بخش ۱۳۵ - مکر نمودن فرخار بر دیوانه شاپور

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۷۳ بیت
ز دانش به جا نیست نه عقل و راچو دیوانگان اندر آید ز جا
چه خوش بودی ار گم شدی قهرمانو یا مرگ آوردی او را زمان
رها گشتی از ظلم سقلاب رومتن آزاد گشتند این مرز و بوم
همه نامدارانش آشفته‌اندز بسیاری رنج او تفته‌اند
کیانند اینها کجا می‌رونددرین پرخطر ره چرا می‌روند
نشاید که ایدر بیابند رنجبیارید ایدر سر و جان و گنج
که بیداد مردیست سقلاب شاهبه بیداد تازد سوی مهر و ماه
بدو گفت شاپور با فر و نامکه سالار ما هست فرخنده سام
گو نامبردار زرین کلاهبود پور نیرم یل صف پناه
که از اژدها مهر آرد برونز گردون سر چرخ آرد نگون
سپهدار و سالار ایران سپاهکه زیبد مر او را نگین و کلاه
از ایدر شتابد به مغرب زمینز بهر پری‌دخت فغفور چین
که برهاند او را ز چنگ بلابه خم اندر آرد سر ابرها
چو بشنید زو این سخن چاره‌گرپراکند نقلی از آن هوشبر
به رسم نیازی به شاپور داداز آن چاره گردید فرخار شاد
چو بیهوش گردید شاپور مستمر آن چاره گر هر دو دستش ببست
از آن دشت بربود شاپور راچو میغی که پنهان کند هور را
بیاورد او را بر قهرمانبدو گفت شاپور کای بدگمان
چرا بسته‌ای دست و بازوی مننباشد کسی هم ترازوی من
به مکر و فسون دست من بسته‌ایز چوب گرانم همی رسته‌ای
اگردست من باز بودی کنونروان کردمی در برت جوی خون
ولی سام از پی بیاید چو شیرهمه بارگاهت درآرد به زیر
بکوبد عمودی گران بر سرتز خون سرخ سازد همی مغفرت
نماند که مانی زمانی به دهرهمه نوش گیتی شود بر تو زهر
بخندید از آن گفته بیدارشاهکه ای بی‌خرد مرد بی‌ فر و جاه
تو دهقان پیر مرا کشته‌ایچنین تخم بیداد را کشته‌ای
دلیران ما را فکندی به خاکنه شرم از خدا و نه از شاه باک
کنون من گنهکارم و تیره رابیاید ز پی سام رزم‌آزما
کند بارگاهم سراسر نگونروان سازد از مرز ما جوی خون
همین دم کنم پیکرت را به داربه تو تیر بارم فزون از شمار
همه همرهانت ببندم به جنگبکوبم سر دشمنان را به سنگ
همان سام یل را به گاه ستیزتنش را به خنجر کنم ریزریز
که دیگر کسی خون دهقان شاهنریزد به خیره به هر جایگاه
به پاسخ بدو گفت شاپور شیرکه ای شاه سقلاب دل‌ناپذیر
درین مرز سقلاب سام آمدستکمربسته جویای نام آمدست
ندیدست گیتی چو سام سوارنه در رزم و بزم و نه در کارزار
سر چرخ گردون به چنبر کشدز دریا نهنگان به دم درکشد
نماند به سقلابیان زنده کسبه آتش زند ملکت از خار و خس
وزو کشته آمد مکوکال دیوفرو بست دست نهنکال دیو
بسی کارها کرد در مرز چینکه هرگز ندیده کسی این چنین
ولیکن چه خوش گفت دهقان پیرکه هر جا بود گفته‌اش دلپذیر
شنیدن کجا همچو دیدن بودنه گفت کسان چون شنیدن بود
چو سام یل آمد به پیکار توبداند همه کار و کردار تو
بدانی که من گفتم این گفته راستبکن آنچه خواهی چنانکت هواست
جو زو قهرمان این سخنها شنیدبلرزیر مانند دریا دمید
به دژخیم فرمود کاین را ببربیاویز او را به نزدیک در
بدان تا ورا تیرباران کنندتنش را نشان سواران کنند
بدو گفت دژخیم ابرو به چینکه برخیز کآمد گه خشم و کین
از آن سو چو بیدار گردید سامتن کشتگان دید آنجا کنام
نشانی ز شاپور فرخ ندیدسرانگشت حیرت به دندان گزید
چنین گفت قلواد را پهلوانکه ای شیر پرخاشجوی گوان
نشانی ز شاپور جنگی بجوینشاید که او را بد آید به روی
که اینک رسیدم من اکنون ز پیکه سوزم همه مرز را همچو نی
چو قلواد بشنید در دم دویدعنان خرد را همان دم کشید
چو بشنید قلواد بر شد به اسبسوی شهر آمد چو آذرگشسب
به سرعت رسانید خود را به شیررخش از غم وی شده چون زریر
سراسر به سام دلاور بگفتسپهبد چو بشنید شد در شگفت
نشست از بر اسب آمد به شهرسری پر زکینه دلی پر ز قهر
درآمد به خرگاه سقلاب شاهبدید آن همه افسر و بارگاه
نگه کرد مردی نشسته سطبربه دل نره شیر و به تن چون هژبر
سراپای گشته در آهن نهانفروزنده گوئی چو خور در جهان
بدو گفت برخیز تا یک زمانبه جایت نشینم بر قهرمان
که تا یک سخن گویم و بشنومپس آنگه درین بوم و بر نغنوم
بدو گفت ویلم که بیهوده بسبه هرزه مکن باد را در قفس
نه من روبهم گر تو هستی چو شیرسر چرخ گردون درآرم به زیر
ندیدی همانا ز من کمتریکه داری به من کینه و داوری
به نیزه سر اژدها برکنمتن ببر بر خاک و خون افکنم
بگفت و به خنجر بیازید دستبغرید از جای و چون برق جست
یکی حمله آورد بر سوی سامز تندی بجوشید و برگفت نام
سپهبد برآشفت از گفتنشیکی مشت زد بر بر و گردنش
به یک مشت او مهره بشکست خوردچو زو قهرمان دید آن دستبرد
شگفتی فرو ماند لب را گزیدکه چون این دلاور به گیتی ندید
به دل گفت این مرد با فر و کاممرا راست گفت از هشیوار سام