گنج

بخش ۱۳۸ - رسیدن نامه تسلیم شاه به نزد قهرمان

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۰۶ بیت
درین گفتگو بود آن بدنژادکه دیوی درآمد به مانند باد
ثنا گفت در پیش سقلاب شاهیکی نامه بنهاد در پیشگاه
درآمد دلیری سرش باز کردسراسر فرو خواندن آغاز کرد
نوشته سر نامه نام سلیمکه دیو و پری بود ازو پر ز بیم
سر پادشاهان دیو و پریبههر جا رسیده ازو داوری
نشانست هر جای تسلیم شاهکه بر چرخ گردون نهاده کلاه
سلیم است باب من اندر جهانازو مانده بر من نشان و مهان
تو دانی که مغرب به فرمان ماستجهان سر به سر زیر پیمان ماست
پدر بد مرا زیر فرمان جمز جمشید جم بودمان بیش و کم
برون رفت اکنون مرا شهریاربه تسلیم باشد همه روزگار
مرا دختری هست رضوان به نامکه بودی هوادار فرخنده سام
درافتاد ناگه به دام بلاربودش به ناگه همی ابرها
پری‌دخت و رضوان به بند اندرندبر ابرها در کمند اندرند
کنون سام فرخنده از بهر ماشتابد به کوه فنا رزم‌خواه
به جادو فکندید او را به بندز تخم نریمان گو ارجمند
شنیدی که چون گشت املاق دیوهمان دیو زوبین سر پر غریو
کنون این خردمند فرزند اوستز شاخ دلیری برومند اوست
رها ساز او را ز زندان خویشمزن بیش ازین کینه بر جان خویش
که ما دوستداریم بر جان سامسخن اسپری شد دگر والسلام
ز گفتار او قهرمان شد به خشمز کینه بگرداند بر دیو چشم
بتندید و پرسید نام تو چیستکه بر گفته او بباید گریست
نترسم ز تسلیم و پور سلیمندارم از آن جادویان هیچ بیم
ز جنی هر آن کس که ترسد به دلهمان به که باشد تنش زیر گل
نترسم به گیتی من از هیچ کسمگر جز خداوند شداد و بس
فزونی چرا کرد باید به منکه دارم پریزاد با اهرمن
دگر آنکه پور نریمان شیربه بند اندر افتاد از خیره خیر
گر او را رهانم ز زنجیر و بندبه جانم رساند همان دم گزند
چو زین بند بیرون شود شیر کینبه هم برزند مرز مغرب زمین
نخستین به شداد جنگ آوردجهان بر تن مرگ تنگ آورد
تو باری چه نامی ز دیوان جنگبه تسلیم جنی چه داری درنگ
بدو گفت فرهنگ دیوم به نامکه باشد دو گیتی برم نیک نام
یکی بنده‌‌ام پیش تسلیم شاهچه در رزم و نخجیر چه در بزمگاه
فرستاد ما را بر سام گردبدان تا نمایم یکی دستبرد
برون آرم او را ز زنجیر و غلکه بربسته از دیو جادو به مل
رهانم مر او را ز جادوگراننترسم ز گردان کندآوران
ازو عاق جادو برآشفت سختبدو گفت کای دیو شوریده بخت
که باشی که او را رهانی ز بندهزارم چو تو هست دیو نژند
نه زان گونه افتاد او ناگهانکه او را رهاند کسی در جهان
هر آن کس که در بند من ماند مانددگر نامه زندگی برنخواند
برون شو به تسلیم جنی بگویکه دم درکش و چاره خود بجوی
مشو غره بر لشکر بیکرانکه یک تن ز جنی نبخشم امان
زبان را ز گفتار تن هوش‌دارمبادا که کشته شوی گوش دار
چو این گفته بشنید فرهنگ دیوبغرید بر عاق و بر شد غریو
بدو گفت کای بدرگ شوره روسخن هیچ ز اندوه بیرون مگو
وگرنه همین دم ببرم سرتبه خون غرقه سازم سر و مغفرت
ندیدی به گیتی تو چنگال منبه میدان مردی هم‌آورد من
ز زور من این چرخ گردیده خمشده اژدها از نهیبم دژم
بدو گفت پس عاق زرینه چنگکه ای دیو ناپاک بی نام و ننگ
دو دستم ز پیکار بر بسته استنجنبد دو دستم که بشکسته است
وگرنه سرت را ز تن کندمیتنت را به خواری بیفکندمی
که پرژاژ خوانی و وراونه خونداری همی آب و آتش بجو
سخن را نبینی همی پیش و پسبه هرزه مکن باد را در قفس
برو تا تو را هست جای امانبه نزدیک تسلیم روشن روان
وگرنه تن خود به کشتن دهیسر و جان خود را به دشمن دهی
بدو گفت فرهنگ با فر و سنگکه اکنون ببینی ز من زور جنگ
بگفت و ز جا جست فرهنگ دیویکی حمله آورد و بر شد غریو
چو دو دست جادو ز کین خسته بودز پیکار شاپور بشکسته بود
نکردی دو دستش همی دار و گیرفروماند بیچاره رویش زریر
به دو دست بگرفت جنگی سرشبپیچید و برکند از پیکرش
سرش را بینداخت بر پای تختازو عاق گردید شوریده بخت
بپرید رنگ رخش قهرمانبه دل گفت کامد هم اندر زمان
وز آن رو نگه کرد فرخنده سامکه از هم فرو ریخت شیشه تمام
همه کوه شیشه شده ناپدیدلب خود سپهبد به دندان گزید
بدانست کار یزدان بودکه از فر او مشکل آسان بود
به هر جا که یزدان نگهدار شدهمه چاره دشمنان خوار شد
رها گشت شاپور از جور بندبیامد به خرگاه دیو نژند
غریونده هر سو چو پیلان مستگرفته دو دستی همی چوبدست
یکی حمله آورد شاپور شیردو ابرو گره برزد از دار و گیر
به تندی چنین گفت با قهرمانکه ای بدرگ خیره بدگمان
چه بود اینکه با سام انگیختیکه با شهد او زهر آمیختی
نترسی تو از داور داورانز بیغاره زشت نام‌آوران
ندانی که سام نریمان‌نژادبه نیرو بگیرد سر تندباد
برآرد دمار از دلیران کارز شمشیر او مرگ گیرد فرار
درین بد که آمد سپهدار سامبدان تاز دشمن کشد انتقام
بلرزید از بیم سقلاب شاهشد از بیم رنگش به کردار کاه
سرافکنده در پیش از شرم اوبه رویش ندید هیچ آزرم او
بدو گفت آنگاه سالار گوکه هر دم یکی چاره سازی ز نو
به افسون دراندازیم در بلاندانی که آخر شوی مبتلا
تو نشنیده‌ای پند دانای پیرکه می‌گفت با پیر دیگر دلیر
که تا می‌توانی مکن بد به کسکه تا بد نبینی به گیتی و بس
که دهقان هر آن چیز کارد به دشتهمان بدرود عاقبت کان بکشت
جهان همچو کوهیست آدم نداهر آن چیز گوئی دهد آن صدا
تو با من چها کرده‌ای از بدینترسیدی از فره ایزدی
چه گوئی که اکنون به شمشیر تیزتن بدرگت را کنم ریزه ریز
به پوزش درآمد بدو قهرمانهمی خواست از سام نیرم امان
که گر من بدی کردم از روزگارتو در بوستان تخم زشتی مکار
پشیمانم از کرده باستانمزن باز از رفته‌ها داستان
بسی بوسه دادش به دست و به پاکه بد کردم ای سام رزم‌آزما
به جان شهنشاه ایران زمینبه مهر پری‌دخت یار گزین
که از دل برون کن همه خشم و کینکه یکرنگ گشتم تو را من یقین
ببخشید سامش چو پوزش بدیدبر آن خاک‌بوسی فروزش بدید
دگر ره نشستند ساغر به دستچو چشم بتان بازگشتند مست
به یاد پری‌دخت سیمین بدنبت ماهرویان چین و ختن
شه گلرخان سرو بستان منکه بودی سراپا گلستان من
چنانش به پیش نظر داشت سامکه صبح امیدش به غم کرده شام
قدح نوش کردی و بگریستیاگر می نخوردی چسان زیستی
چو زلف پریشان آشفته کارز هجران تنش خم شده زیر بار
چو ابروی خوبان خمیده قدشدو رخسار خود زعفرانی بدش
قدح چون بخوردی یکی جوی خونهمی کرد از چشم هر دم برون
خمیده همی سروش از تاب دلز سر تا به پا غرق خوناب دل
همی سوختی و همی ساختیبه میدان انده همی تاختی
کسی داند احوال فرخنده سامکه صبح امیدی به غم کرده شام
کشیده همه زهر هجران دمینبوده در آن غم ورا همدمی
غمش مونس و هجر همراه دلنفس در نفس درد جانکاه دل
کسی داند این را که دیدست هجرچشیده است زهر و کشیده است هجر
ز وصل او شده در دلش خارخارز هجران به جانش خلیده است خار