گنج

بخش ۱۲۴ - عاشق شدن قمرتاش بر پری‌نوش خاقان چین

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۷ بیت
چنین تا بدین کار آمد سه ماهکه بودی همه چین پر از دود آه
پری‌نوش از شاه آگاه بودگذارش همه بر سر چاه بود
به هر صبح آمد نهانی ز راهسخن گفت با ماه در زیر چاه
وز آنجا دگر سوی ایوان شدیچو سرو خرامان به بستان شدی
ز ناگه یکی روز وقت سحرچو گل کرد سوی گلستان گذر
که ناگاه بر پور دستور پیرقمرتاش نامی به دل نره شیر
خردمند و بیدار و هم هوشمندبه صورت چو خورشید بد ارجمند
صبوحی کشان را سر از باده مستخرامنده و دسته گل به دست
نهانی پرینوش را بنگریدکه مانند طاووس پیشش رمید
بتی دید در بر نهانی پرندبه هم برشکسته لبش نرخ قند
دو زلفش چو شبهای هجران درازدو چشمش دو جادوی روباره باز
به گل درفکنده دو زلفش گرهکماندار چشمش کمان کرده زه
ز ابرو کمان و ز مژگان خدنگچو ترکان خدنگ پیاپی ز چنگ
به رخ خال مشکین او دل‌پسندتو گوئی بر آتش نهاده سپند
شده بینی دلبر کامیابچو انگشت سیمین به روی کتاب
و یا زنبق ناشگفته به گلچو ماشوره سیم بر روی مل
دهانی به مانند تنگ شکرو یا همچو یاقوت ریزش گهر
ز تنگی نبودیش پیدا دهانبه گاه سخن عقل ازو در گمان
شده غبغبش سیب در سیب چاهدر آن چاه صد دل فتاده ز راه
به گردن گرفته ز آهو خراجسفیدی و نرمی به مانند عاج
شده سینه آئینه پستان حبابحبابی که افتاده بر روی آب
شکم چین به چین عقل ازو گشته ماتشده ناف گرداب آب حیات
کمر همچو مو و سرین کوه سیمچه سیمی که ازنازکی بد دو نیم
سراپا همه نور تابان شدهچو سروی به بستان خرامان شده
قمرتاش از آن سو پریچهره دیدبدان صورت ماه بی‌بهره دید
دلش چون کبوتر طپیدن گرفتسرشکش ز مژگان چکیدن گرفت
سراپاش چون بید لرزیده گشتپری‌نوش را در زمان بنده گشت
به یک سو نشست و کمین بر گرفتز پی تا پی آن دم سر اندر گرفت
چو زان جای برخاست فرخنده ماهقمرتاش استاده در پیش راه
نگه کرد و بگشاد راز و نیازبدو گفت کای دلبر عشوه باز
ندیدم به حسن تو هرگز پریپری می‌شود پیشت از دلبری
به رویت مبیناد چشم بدیکه جیف است روی تو بیند بدی
چو زلفت درافکند در آب شصتمرا همچو ماهی درافکند پست
به تیغ نظر کردیم سینه چاکبه تیر مژه اوفتادم به خاک
تو صیاد و من صیاد آهوی توشد آشفته بر چشم جادوی تو
نگاهی کن و بنده آزاد کندل خسته‌ام را تو خود شاد کن
چو کردی دلم را به زلفت اسیرکرم کن نگاهی ز من وام گیر
در مرحمت بر رخم باز کنبه لطفت زمانی تو دمساز کن
چو بیمار لعلت شدم کام بخشکه باشند خوبان همه کام‌بخش
پری‌نوش چو این سخن بشنویدبه ابرو گره زد سر اندر کشید
ز دنبال نرگس بیفشاند زهرز تندی بدو گفت از روی قهر
که ای خام گفتار بیهوده مردز گرمی ندانسته گفتار سرد
چه سودایت افتاده اندر دماغکه خواهی برافروزی از مه چراغ
ز نورم نبینی بجز تیره دودندارم تو را میل گفت و شنود
ز تندی سر و پای او بنگریدجوانی چو سرو خرامنده دید
به گلزار او سایه افکنده مهرچو گلبرگ افروخته پاک چهر
دمیده بنفشه به گرد گلشتو گوئی به گل تکیه زد سنبلش
پی مور بر آبگینش بدیدو یا بر رخ لاله عنبر دمید
همان مشک بر ماه گشته نشانبه رخسار گل گشته عنبرفشان
نیامد به چشمش چنان روی و مویز مغروری حسن تابید روی
دگر ره قمرتاش پوزش نمودنیاز پیاپی فروزش نمود
شکر لب سر درج گوهر گشودبه ناز و کرشمه زبان برگشود
مزن دم که تو نیستی مرد عشقنداری به رخسار خود گرد عشق
نشان محبت دگرگون بودکه رخ زرد و خونابه گلگون بود
تن عاشق زار باشد نزارهمی صبر بایدش درمان کار
ندارد امان هر که او عاشق استهمه زهر خوردن برو لایق است
بدین گونه بسیار سر شد به بادکه دادند جان و نکردند یاد
تو امروز دیدی یکی چهر منچنان گشت پیدا به تو مهر من
شبی را به یادم نکردی به روزندیدی دمی خانه شعله سوز
تو خامی که سواد چنین پخته‌ایغرور از تن خود نپرداخته‌ای
مبادا بدین گونه بنیاد کسکه عاشق شود کامجو یک نفس
به گفت و بگرداند رخ را پریروان شد به مانند کبک دری
قمرتاش پیچان بماند به جافرو ماند از گفت آن دلربا
خجل شد ز گفتار و کردار خویشکه آمد شگفتی مرا کار پیش
بشد تا کند صبر درمان خویشمگر وا رهاند ز غم جان خویش
قمرتاش برگشته آشفته دلنه دل در برش بود نه دل‌گسل
شب و روز می‌گشت دودش به سرز غم سوخت و می‌ریخت خون جگر