گنج

بخش ۱۲۵ - بیرون بردن رضوان، پری‌دخت را از سردابه و گرفتار شدن هر دو به دست ابرها

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۲ بیت
از آن سو پری‌دخت سیمین عذارگرفتار هجران در آن چاهسار
دلش پیش سام و غمش پیش دلز خون جگر پای مانده به گل
حکایت همی کرد از بخت خویشز تنهائی و هجر دل گشته ریش
مرا کاش خوبی نداده خدادگر داد یارم نکردی جدا
بدین سان گرفتار با ساز و سوزچو پروانه گردیده‌ام دل فروز
کجا باشد آیا جهاندار سامکه شد صبح امید او همچو شام
مگر رفت او سوی ایران زمینامیدش ببرید از ملک چین
ندیدیم ما هر دو کامی ز هممگر دود اندوه و هجران و غم
همی گفت و می زد به رخسار دستز دود و غم و هجر گردیده پست
که ناگاه بانگیش آمد به گوشکه ای ماه‌پیکر چه داری خروش
مخور غم که یا رب تو را غم مبادفزون باد شادی تو را کم مباد
مبادا ز گردون تو را محنتیکه در درج خوبی توئی قیمتی
همی اینجا بود سام نیرم‌نژادتو را هیچ از درد بر دل مباد
که او هم گرفتار هجران تستبه یاد تو پیوسته گریان تست
بدین نازنینی که اکنون توئیمثالی نداری خود از نیکوئی
نباشد به حسن تو هرگز پریپری را دل و دین به غارت بری
چرا گریه داری تو بر کار خودهمی زرد سازی تو رخسار خود
تو را صد هزاران دلست پایبندتو دل را به اندوه چندین مبند
پری‌دخت بشنید این گفتگوینگه کرد و دیدش یکی ماهروی
در آن کنج سردابه شمعی به دستدو چشمش دو جادوئی نیم بست
بپوشید دیبای چین در برشبه گوهر فروبسته موی سرش
به رخسار مانند تابنده ماهدو گیسو چو شبهای هجران سیاه
به لب گوهر و در درو ناپدیدتو خورشید گفتی شد آنجا پدید
پری‌دخت گفتش که تو کیستیبدین خوبی اندر پی چیستی
چو بسته است در از کجا آمدیچه جوئی در اینجا چرا آمدی
چه ماهی تو و از که داری نژادکه کردی تو از سام فرخنده یاد
زمین را ببوسید آن ماهرویبدو گفت کای ماه زنجیر موی
منم دختر پادشاه پریولی هستم از جان تو را مشتری
مرا نام رضوان بود در جهانهمه رازها دارم اندر نهان
شبی بر سر چشمه لاجوردنشسته بدم با دلی پر ز درد
دلم بود در فکر و اندوه توز بس درد بسیار چون کوه تو
که آواز گریه رسیدم به گوشکه بر چرخ گردون رساندی خروش
کسی مویه کردی همی زارزارهمه رازها را از آن گلعذار
که آن سیمتن رفت در زیر خاکتن من ازین غصه گردید چاک
چگونه نگه کردم اندر کنامبدیدم سپهدار فرخنده سام
برهنه تن و موی سر بد درازهمی کرد ناله به سوز و گداز
بپرسیدم او را که این گریه چیستنباید بدین پهلوانی گریست
به من داستان را سراسر بگفتکه از درد او مانده‌ام در شگفت
چو آگاه بودم ز کردار توز سردابه و گریه زار تو
همی گفتم او را که چندین مزارکه زنده است آن ماه سیمین عذار
نیامد زمن باورش پهلوانهمی گریه می‌کرد از غم نوان
نشاندم ورا بر سر چشمه سارکه آنجاست ما را کنام و قرار
وز آنجا رسیدم کنون پیش توبدان تا بدانم کم و بیش تو
کنونت از ایدر بر پهلوانرسانم تو را شاد و روشن روان
پری‌دخت ازو این سخن چون شنیدبه مانند غنچه دلش بشکفید
چو بشنید نام سپهدار سامبرو روز روشن شد آن تیره شام
ز رضوان نشانش بپرسید بازهمه بازگفت آن بت دلنواز
همان شب ورا برد از آنجا پریکه کوتاه سازد همه داوری
روان شد سوی چشمه لاجوردبدان تا ببیند رخ شیرمرد
چو نزدیک آن چشمه سار آمدندبه دیدار آن نوبهار آمدند
که برخاست ابری به مانند قیرگریزان شد از ابر در بیشه شیر
غریونده مانند ابر بهارکزو تیره شد چهره روزگار
جان گشت لرزنده زان تیره ابرکه کر شد از آن نعره گوش هژبر
پری‌دخت از آن نعره ترسید سختبلرزید مانند برگ درخت
سراسیمه شد جان آن هر دو تنبماندند رخ زرد و لرزان بدن
یکی دست از آن ابر آمد برونسر دست مانند روئین ستون
به ناخن به مانند چنگ پلنگکه از بیم او آب گشتی نهنگ
گریبان آن هر دو دلبر گرفتبماندند آن هر دو زان در شگفت
برون برد آن هر دو را تیره ابرخروشان و جوشان بسان هژبر
چنین تا سه ساعت در ابر فلکهمی رفت و ترسنده گشته ملک
پس آنگه به سوی نشیب آوریدبدان هر دو دلبر نهیب آورید
پری‌دخت و رضوان گشاندند چشمیکی دیو دیدند پر کین و خشم