بخش ۱۲۳ - خبردار شدن سام از مرگ پریدخت
سوار ختائی درآمد چو بادکه ساما بقای تو جاوید باد
که امشب پریدخت حوری سرشتبه پرواز شد تا به باغ بهشت
همه خلق ازین غصه خون میخورندندانم که این غصه چون میخورند
برآمد ز سام نریمان خروشدلش در بر از غم بیامد به جوش
چو خور بر زمین زد کیانی کلاهچو مه بردرید آسمانی قبا
همه دست و ساعد به دندان بکندبزد نعره و خویش را درفکند
فرو شد به خویش و درآمد به جوشبری شد ز صبر و درآمد ز هوش
پس آنگه چو دریا از آن پهندشتخروشان و جوشان به چین بازگشت
غریوان دل و خسته و دردمندبه ایوان فغفور تن درفکند
ز بس خاک ره کو ز سر برفشاندکف خاک در زیر پائی نماند
همانگاه تابوت آن گلعذارنهان کرده در دیبه زرنگار
نهادند بر دوش شاهنشهانسیه گشت یکباره روی جهان
چو بر تخته بردند بر روی تختز ایوانش و بیرون کشیدند رخت
روان از پی نعش او دخترانروان کرده از دیدهها اختران
به پیش اندر آن سام شوریدهدلهمه خاک ره کرده از دیده گل
ز سستی گه از پای درمیفتادز پستی گهی پای بر در نهاد
گهی دست میکند و لب میگزیدگهی بر سر خاک و خون میطپید
ز سوزش در و دشت میشد کبابز اشکش دل سنگ میگشت آب
به فریاد میگفت کای کام دلربوده ز من صبر و آرام دل
چنین بود آئین و احسان توچنین بود آن عهد و پیمان تو
که تنها گذاری مرا در جهانروی خود سوی سیر باغ جنان
نترسی ز دادار پروردگارنترسی ز آه من دل فکار
نترسی ازین چشم گریان مننترسی ازین جان بریان من
که زین سان گذاری مرا ناامیدکجا داده بودی به وصلم نوید
همه جنگ و پیکار زان تو بودتن سام یل میهمان تو بود
کنون چون که رفتی مرا زندگیحرام است در دهر پایندگی
نه ایرانم ببینم نه گردان شاهنه تاج و نه تخت و کیانی کلاه
چنان چون که من سوختم از غمتچو موئی شدم از غم ماتمت
دل مام من هم بسوزد به منچو پروانه بر گرد هر انجمن
بگفت و دگرباره نالید زارهمی گفت کای داور کردگار
برون کن روانم به فرمان خویشکه دارم دلی پر ز غم ریش ریش
مرا زندگی بهر او بود و بسندارم دگر زندگانی هوس
بگفت و روان شد پی نعش یارنبود آگه از گردش روزگار
از آن پس که گردنفرازان عهدبه دخمه رساندند زرینه مهد
عروسانه مهدی بیاراستندمرصع به یاقوت و در و گهر
نهادند در دخمه بر روی تختبه مهری در دخمه کردند سخت
سراسر ز دخمه برون آمدندز خون جگر غرق خون آمدند
پس آنگاه سام یل نامداربرآشفت از گردش روزگار
به دیوانگی سر به صحرا نهادچو دیوانه در کوه و صحرا فتاد
روان رفته از کفر و فارغ ز دینبری گشته از مهر و فارغ ز کین
بجز کوه او را هم آواز نهبجز غم کسش محرم راز نه
در آن کوه و در تا به حدی بگشتکه شد مونس وحشی کوه و دشت
گهی با چرنده چراگر شدیگهی با پرنده برابر شدی
گهی صحن میدان تو تیغ کوهگهی باگوزنان شدی همگروه
رمیده چو مرغ رمیده ز دامدرافشان چو صبح و خروشان چو شام
زهی دهر پر حیله پرفسوسکه گه سندروس است گه آبنوس
بدان ای جوانبخت روشن ضمیرکه چون مهره بازیست گردنده پیر
بدین سان که این مهره سندروسروانست بر تخته آبنوس
چو کارش دو رنگی بود روزگارتو یکرنگی از وی توقع مدار
بمیرد اگر پادشه گر گداستکسی کو نمرد و نمیرد خداست
درآ اندرین موج دریای دلبرون آی از ورطه آب و گل
جواهر فروشان جان را ببینبضاعات دریادلان را ببین
وز آن پس به درگاه پروردگارروان شو چو مردان به روزگار
که جز وی نباشد کسی یار مابود بر دو گیتی نگهدار ما
وگرنه ز ابلیس وارونه کارنیاریم رستن ز روز شمار
کنون آمدم بر سر داستانسخن بشنو از گفته باستان