بخش ۱۰۲ - سخن گفتن سام نریمان با نهنکال دیو ناپاک
بگفتش که این زخمها مردنینباشد بگفتا شنو ای دنی
زنم بر تهیگاهت این بار تیغبدرم جگرگاه تو بیدریغ
همه رودهایت بریزم در آبکشم این زمانت به درد و عذاب
مگر بشنوی پندهایم روانازین بحر بیرون روی در زمان
که نزدیک ساحل رسیدیم ماز تو ضرب مردی بدیدیم ما
کنی ابن عمم ز زندان خلاصبرون آورش همچو زر از رصاص
ره خویش گیریم و گردیم بازهمه کینها در نوردیم باز
به شرطی که دیگر به فغفور چیننداری سرمایه دشواره کین
ببستند عهد و گرفتند راهابر کتف او بود آن رزمخواه
به ساحل ره خویش بگرفت پیشهمی شد نهنکال آن زشت کیش
مر آن لشکر زابلی سر به سرهمی در عقب رفتن آهستهتر
به خشکی چو آمد نهنکال دیوبگفتش که ای سام پر مکر و ریو
رساندی به مکرم درین جایگاهابا لشکر و رایت و دستگاه
به دامت گرفتارم ای نامورفرود آی از گردنم ای پسر
به همراه باشیم هر دو به همرویم اندرین کوه بی درد و غم
گشایم ز بند ابن عمت روانبیارم به پیش تو ای پهلوان
ازین جای برخیز و رو تا به چیندر آن جای فغفور شه را ببین
بگوی از من او را که ای شهریارز ما جمله بدها تو معذور دار
ولی مر خرابی که کردم ز پیشبدان ای شهنشاه فرخنده کیش
بدم عاشق دختت ای شهریارکه کردم ستیزه در آن روزگار
کنون این دلاور که پیدا شدستز عشق پریدخت شیدا شدست
چگویم شها تا به شمشیر کینچه کرد این دلاور به دریای چین
نیارم بیان کردن احوال اوهمان مردی و زخم کوپال او
ز دیوان من کشت پنجه هزاربه زخم دم تیغ زهر آبدار
بسی غرقه گشتند در بحر آببخورندشان ماهیان در شتاب
طعم کندم ای شاه از دخترتاز آن سرو دلجوی مه پیکرت
همی گوی میباش آنجا به چینشب و روز دیدار دلدار بین
که قطع نظر کردهام زان پریتو باید کزان ماهرخ برخوری
همی گفت و جانش خبردار نهورا غیر آزار خود کار نه
که باشد در روز هیجا و کینکشم سام را آورم رو به چین
بیارم پری دخت مه روی رانگار سمن بوی دلجوی را
جهان بگذرانیم با روی اوشب تیره سازیم با موی او
ندانست سام آن زمان مکر ویفرود آمد از دوش آن زشت پی
به همراه هم راه رفتند زودنهنکال در فکر اندوه بود
که چون مکر سازد ابا سام گردز دستش برد جان بدان دستبرد
درین گفتگو کشتی آمد پدیدهمه لشکری سر به سر در رسید
ز کشتی برون آمدند آن زماننهادند سر در پی پهلوان
مر آن هر دو عادی به همراه همز عشق پریدخت گشته دژم
بدانست سام از ره صادقیکه دارد شریکی در آن عاشقی
به دل گفت اگر نکشمش خوار و زاردرین دور گردون نگیرم قرار
ببین اینچنین دیو وارون زشتکه گشتست عاشق به حور بهشت
سه روز و سه شب راه رفتند بازرسیدند در پای کوه دراز
فرود آمدند آن زمان لشکریدر آن پای کهسار بیداوری
چو شب آهن روز را آب دادبه الماس شب روز را تاب داد
بجنبید در پای کوه آن سپاهگرفتند بالای کهسار راه
همی رفت سام و نهنکال دیوسری پر ز جوش و دلی پر غریو
به بالای آن کوهسار آمدندوز آنجا به یک مرغزار آمدند
فرود آمدند آن زمان سر به سرنهنکال دیو و یل نامور
بفرمود بزمی نهنکال زودکه باشد در آن بزم رود و سرود
رسیدند در لحظه رامشگرانبر آراسته ساز از هر کران
ز چنگ و نی و ناله ارغنونصدا رفت تا گنبد نیلگون
به خود راست کرده نهنکال بازکه چون مست گردد یل سرفراز
به مستی کشد مرد را در زمانره شهر فغفور گیرد روان
بگیرد مر اورا کشد زیر بندبیارد پریدخت را بی گزند
چو سه دور از باده اندر گذشتنهنکال گفتش به دیوی که نشت
که قلوش که مانده به بند گرانگشایندش از بند آن پهلوان
بیارید او را به نزدیک ماکه افروزد این جان تاریک ما
روان رفت دیو و مر او را ز بندبرون کرد و کردش بسی ارجمند
بیاورد او را به نزدیک سامبه پا خاست سام و بدو داد جام
نشاندش ز پا آن گو نامداربگفت این همه باشد از روزگار
به زابل زبان گفت با سام یلکه این بزم راه هست آخر جدل
درین بزم کم خور می و هوش دارهمه ساز جنگت در آغوش دار
رقیب تو باشد مرین دیو نرتو با آن خوری باده ای نامور
مبادا بلائی درآید به پیشکه پیچی در آن دم به احوال خویش
مبادا که از ما بود پر ز بیمزند این زمان طبل زیر گلیم
تو خود هیچ دانی چه کردیم مادر آن روی دریا بدین دیوها
مخور می دگر این زمان خوش بخوابکه ما پاسبانیم و سر پر شتاب
بخوابید از مکر سام آن زمانکه یعنی که مستم بختم روان
چو قلواد و قلوش ستاده به پیشهمه واقف آن گو پاک کیش
نهنکال در مکر و تلبیس بودبه حیله به کردار ابلیس بود
دلیران زابل همه در قطارستاده بر پهلو نامدار
هزار و صد شصت دیو دمانبفرمود بدستان که از ناگهان
که تا اندر آنجا کمین آورندهمه روی خود را به چین آورند
از آن حال بد سام یل بیخبربخوابیده بد آن گو نامور
چو نصفی ز تیره شب اندر گذشتهمی گفت قلواد یک سرگذشت
که برخاست شور و فغان و غریوبجستش ز جا خود نهنکال دیو
چو غوغا شنید آن زمان سام یلز جا اندر آمد چو تیر اجل
بزد دست و بربود گرز گرانبگفت این بود کار تیره روان
هر آن کو به دیوان کند اعتقادبود باد در دستش ای بدنژاد
بگفت و برآورد پس گرز کاربزد بر سر دیو بیاعتبار
که یک شاخ آن دیو در هم شکستیکی آه از جان شومش بجست
بزد نعره سام نریمان روانبه قلواد و قلوش هم اندر زمان
که بیدار باشید و هشیار بیدز دیوان تن خود نگهدار بید
یکی نعره زد از غضب سام گردکه هوش از سر نره دیوان ببرد
پس آن لشکر و آن دو زابلنژادبه دیوان فتادند چون گردباد
ز غیرت رخان را برافروختنددو دستی همه گرز میکوفتند
طراقا طراق عمود گرانهمی شد برین نیلگون آسمان
شد از تیر سوراخها سینهانمیماند در سینها کینها
چو تیر از ره راستی میشتافتچو با راستی بود مو میشکافت
کمند از کمینگه گلو میگرفتهمه را حلق عدو میگرفت
یکی شور و افغان پدیدار شدنهیبش سوی چرخ دوار شد
یکی گفت گیر و یکی گفت داریکی گشته کشته یکی بیقرار
دلیران زابل چو شیران مستبه دیوان فتادند کردند پست
یکی نعره زد سام گرد از یلیبرآورد تیغ از ره پردلی
حواله به فرق نهنکال کردیکی زور بر هر دو چنگال کرد
چو دیو دلیر آنچنان تیغ دیدتو گفتی به گرد اندرون میغ دید
سپر بر سر آورد تا رد کندجهانپهلوان سام آن پر خرد
بزد تیغ در لحظه بر پای دیوبرآورد فریاد و شور و غریو
بینداخت یک پای او را زتنبه یک پا باستاد در انجمن
نیاورد پای کم آن دیوبندنه یک ذره تندی او گشت کند
چو سام آنچنان دید مر حال رابرآورد در لحظه کوپال را
سپر بر سر آورد دیو دلیربزد بر سپر در دم آن نره شیر
که بیهوش گردید آن دیو نردر آن بیهشی پهلو نامور
برو جست و در دم یل نیوزادفرو بست دست چنان دیو زاد
چو با هوش آمد نهنکال دیوبرآورد زور و فغان و غریو
که تا بند را پاره سازد روانبزد گرز دیگر برو پهلوان
سه جای سرش را به نیرو شکستطلب کرد زنجیرها چیره دست
ببستش همان دم به مانند سنگبه گردن فکندش سبک پالهنگ
چو دیوان بدیدند سالار خویشبه زنجیر بر بسته و گشته ریش
نکردند جنگ اندر آن دمدمههزیمت برفتند بی زمزمه
دلیران زابل به دنبالشانببردند اسباب و پرتابشان
از آن جایگه جمله گشتند بازرسیدند بر پهلو سرفراز
جهان پهلوان چون چنان حال دیدبه زنجیر بسته نهنکال دید
بغلطید بر خاک آن نامداربه پیش جهان آفرین کردگار
ستایش همی کرد و خون میگریستچگویم در آن لحظه چون میگریست
که ای داور آسمان و زمینتو کردی مرا بهرهمند این چنین
که همچون نهنکال دیوی به زورببستم در اینجا به افغان و شور
همه از تو میدانم ای دادگرجهانگیری و فر و زور و هنر
سر از خاک برداشت چون پهلوانبه قلواد و قلوش بگفتا روان
که جمع آورید مال و اسبابشانهمان خیمه ساز و پرتابشان
که تا بازگردیم ازین جایگاهز شادی به درگاه فغفور شاه
وز آنجا خرامم به ایران زمینکه ماندیم در شهر ماچین و چین
ببینیم روی منوچهر بازکشیم از کف سرکشان جام ناز
برفتند قلواد و قلوش دلیربه جمع آوریدند مال کثیر
ز تیر و کمان و ز بر گستوانهمه جمع کردند پیر و جوان
چهل کشتی از مال پر بار کرددر آن چند روز آنچنان کار کرد
نهنکال را و چهل دیو نرکه بگرفته بودند بدان جنگ در
به کشتی درآورد آن نامدارببسته به زنجیرها استوار
سرنگ و فغانی ز لشکر بخاستکه دریا ز افغان ایشان بکاست
بشد سوی چین سام نیرمنژادبه آئین و ترتیب آن مال شاد
شراب عقیقی طلب کرد زودکه چند گاه از شر آن رسته بود
یکی جام پر کرد قلوش روانبدادش به سام جهانپهلوان
چو بر دست بگرفت آزاده مردبه یاد پریدخت مه پاره خورد
بنوشید آهی ز دل برکشیدفغان آن دم از دست و دل برکشید
که آیا پریدخت ماهم کجاستندانم کجا او و راهم کجاست
همی گفت و میخورد جام شرابز هجران دلبر پر از پیچ و تاب
ندانم که ما را فراموش کردو یا جرعه بادهای نوش کرد
دریغا که بی لعل نوشین یاربگشتیم در هجر او هر دیار
دریغا ز جانان ندارم خبرکه تا چند مانم درین بحر و بر
روم تا ببینم رخ آن پریکه تا چند باشم ز دلبر بری
شب آمد سبک لنگر انداختنددر آن روی دریا مکان ساختند
کشیدند خوان پیش آن نامدارهمه خوردنیها به رنگ و نگار
برنج مزعفر سرافشان به قندنهادند پیش یل هوشمند
چنین گفت آن لحظه سام دلیربه قلواد زابل چو غرنده شیر
ببر خوردنی بندیان را روانبه پیش نهنکال دیو دمان
نباشد روا از مروت مرامکه ما سیر باشیم از هر طعام
مر ایشان همه گرسنه زیر بندز ما دیده چندان بلا و گزند
پس آنگه ببردند از هر طعامبر بندیان خاصه از پیش سام
چو روز دگر سر برآورد هوراز آن آب دریا به افغان و شور
علمهای زرین برافراشتندهمی خویش در لحظه برداشتند
براندند کشتی همی روز چندبه ساحل رسیدند خوش بیدرنگ