شمارهٔ ۹۹
یاد باد آنک نیاورد ز من روزی یادشادی آنک نبودم نفسی از وی شاد
شرح سنگین دلی و قصّه شرین بایدکه بکوه آید و بر سنگ نویسد فرهاد
گر بمرغان چمن بگذری ای باد صباگو هم آوای شما باز گرفتار افتاد
سرو هر چند ببالای تو می ماند راستبنده تا قدّ ترا دید شد از سرو آزاد
تا چه کردم که بدین روز نشستم هیهاتکس بروز من سرگشته ی بدروز مباد
گوئیا دایه ام از بهر غمت می پروردیا مگر مادرم از بهر فراقت می زاد
نه تو آنی که بفریاد من خسته رسینه من آنم که بکیوان نرسانم فریاد
تا چه حالست که هر چند کزو می پرسمحال گیسوی کژت راست نمی گوید باد
ایکه خواجو نتواند که نیارد یادتیاد می دار که از مات نمی آید یاد