شمارهٔ ۱۰۰
همرهان رفتند و ما را در سفر بگذاشتنداز خبر رفتیم و ما را بیخبر بگذاشتند
بر میان از مو کمر بستند و این شوریده راهمچو موی آشفته بر کوه و کمر بگذاشتند
بر سر راه اوفتادم تا زمن بر نگذرندهمچو خاک ره مرا بر رهگذر بگذاشتند
شمع را در آتش و سوز جگر بگداختندمرغ را با ناله و آه سحر بگذاشتند
بلبل شوریدهدل را از چمن کردند دورطوطی شیرینسخن را بیشکر بگذاشتند
پیشتر رفتیم و ما را نیشتر بر جان زدندوینچنین با ریش و زخم نیشتر بگذاشتند
بیغباری از چه ما را خاک راه انگاشتندبیخطائی از چه ما را در خطر بگذاشتند
کار خواجو زیر و بالا بود چون دور فلککار او را بین که چون زیر و زبر بگذاشتند