شمارهٔ ۹۷
نی ز دود دل پر آتش ما می نالدتو مپندار که از باد هوا می نالد
عندلیبیست که در باغ نوا می سازدخوش سرائیست که در پرده سرا می نالد
بیزبانست و ندانم که کرا می خوانددر فغانست و ندانم که چرا می نالد
من دلخسته اگر زانک ز دل می نالمباری آن خسته ی بیدل ز کجا می نالد
می فتد هر نفسی آتشم اندر دل ریشبسکه آن غمزده ی بی سر و پا می نالد
می زنندش نتواند که ننالد نفسیزخم دارد نه بتزویر و ریا می نالد
بسکه راه دل ارباب حقیقت زده استظاهر آنست که در راه خدا می نالد
نه دل خسته که یکدم ز هوا خالی نیستهرکرا می نگرم هم ز هوا می نالد
هیچکس همدم ما نیست بجز نی و او نیزچون بدیدیم هم از صحبت ما می نالد
ناله و زاری خواجو اگر از بی برگیستاو چه دیدست که هر دم زنوا می نالد