گنج

شمارهٔ ۹۶

۹ بیت
بدشمنان گله از دوستان نشاید کردبمهرگان صفت بوستان نشاید کرد
بترک آن مه نامهربان نباید گفتکنار از آن بت لاغر میان نشاید کرد
مگر بموسم گل باغبان نمی داندکه منع بلبل شیرین زبان نشاید کرد
بخواه دل که من خسته دل روان بدهمبدل مضایقه با دوستان نشاید کرد
کسی که بیتو نخواهد جهان و هرچه دروستبجان ممتحنش امتحان نشاید کرد
بنوک خامه اگر شرح آن دهم صد سالز سرّ عشق تو رمزی بیان نشاید کرد
بدان دیار روان تر ز آب دیده ی منبهیچ روی رسولی روان نشاید کرد
من آن نیم که ز جانان عنان بگردانمبقول مدعیان ترک جان نشاید کرد
بون ز جان و جهان هیچ تحفه ئی خواجوفدای صحبت جان جهان نشاید کرد