شمارهٔ ۹۵
هر کو نظر کند به تو صاحبنظر شودوانکش خبر شود ز غمت بیخبر شود
چون آبگینه این دل مجروح نازکمهر چند بیشتر شکند تیزتر شود
بگشا کمر که جامهی جان را قبا کنمگر زانک دست من به میانت کمر شود
منعم مکن ز گریه که در آتش فراقاز سیم اشک کار رخم همچو زر شود
از دست دیده نامه نیارم نوشت از آنکهر لحظه خون روان کند و نامه تر شود
کی بر کنم دل از رخ جانان که مهر اوبا شیر در دل آمد و با جان به در شود
بی سر به سر شود من دلخسته را ولیکبی او گمان مبر که زمانی به سر شود
ای دل صبور باش و مخور غم که عاقبتاین شام صبح گردد و این شب سحر شود
خواجو ز عشق روی مگردان که در هواسایر به بال همّت و طائر به پر شود