گنج

شمارهٔ ۸۵

۱۲ بیت
مه چنین دلستان نمی افتدسرو از اینسان روان نمی افتد
زان دهان نکته ئی نمی شنومکه یقین در گمان نمی افتد
هیچ از او در میان نمی آیدکه کمر در میان نمی افتد
عجب از پادشه که سایه ی اوبر سر پاسبان نمی افتد
نام دل در نشان نمی آیدتیر از او بر نشان نمی افتد
عشق سرّیست کافرینش راچشم فکرت بر آن نمی افتد
کشتی ما چنان شکست کز اوتخته ئی بر کران نمی افتد
نرود یک نفس که از دل مندود در آسمان نمی افتد
چشم من تا نمی فتد پر اشکدیده پر ناردان نمی افتد
مرغ دل تا هوا گرفت و رمیدباز با آشیان نمی افتد
خامه چون شرح می دهم غم دلکاتشش در زبان نمی افتد
گشت خواجو مریض و چشم طبیبهیچ بر ناتوان نمی افتد