شمارهٔ ۸۱
هندوئی را باغبان سوی گلستان می فرستدیا بیاقوت تو سنبل خطّ ریحان می فرستد
یا شب شامی ز روز خاوری رخ می نمایدیا خضر خطّی بسوی آب حیوان می فرستد
جان بجانان می فرستادم دلم می رفت و می گفتمفلسی نزلی بخلوتگاه سلطان می فرستد
می رساند رنج و پندارم که راحت می رساندمی فرستد درد و می گویم که درمان می فرستد
هر که جانی دارد و در دل ندارد ترک جاناندل بدلبر می سپارد جان بجانان می فرستد
با وجودم هر که روی چشم پر خون می نمایدزر بکان می آورد لؤلؤ بعمّان می فرستد
همچو خواجو هر که جان در پای جانان می فشاندروح پاکش را ز جنّت حور رضوان می فرستد