شمارهٔ ۸۲
سخن یار ز اغیار بباید پوشیدقصّه ی مست ز هشیار بباید پوشید
خلت عاشقی ز عقل نهان باید داشتکان قبائیست که ناچار بباید پوشید
ذره چون لاف هواداری خورشید زندمهرش از سایه ی دیوار بباید پوشید
تا بخون جگر جام بیالایندشجامه ی کعبه ز خمّاز بباید پوشید
بوسه ئی خواستمش گفت بپوش از زلفمگنج اگر می بری از مار بباید پوشید
ضعفم از چشم تو زانروی نهان می داردکه رخ مرده ز بیمار بباید پوشید
تیغ مژگان چه کشی در نظر مردم چشمخنجر از مردم خونخور بباید پوشید
چهره ی زرد من و روی خود از طرّه بپوشکه زر و سیم ز طرّار بباید پوشید
دیده بنگر که فرو خواند روان سرّ دلمگرچه دانست که اسرار بباید پوشید
نامه ی دوست بدشمن چه نمائی خواجوسخن یار ز اغیار بیاید پوشید