گنج

شمارهٔ ۸

۷ بیت
ای به ناوک زده چشم تو یک‌اندازان راکشته افعی تو در حلقه فسون‌سازان را
جان ز دست تو ندانم به چه بازی ببرمپشّه آن نیست که بازیچه دهد بازان را
دل چو دادم به تو عقلم ز کجا خواهد ماندمال کی جمع شود خانه براندازان را
عندلیبان سحرخوان چو در آواز آیندمی بیارید و بخوانید خوش‌آوازان را
پایکوبان چو در آیند به دست‌افشانیدست گیرند به یک جرعه سراندازان را
زیردستان که ندارند به جز باد به دستهر نفس در قدم افتند سرافرازان را
با تو خواجو چو شد ارزانک نظر می‌بازددیده نتوان که بدوزند نظربازان را