شمارهٔ ۹
بده آن راحِ روانپرورِ ریحانی راکه به کاشانه کشیم آن بتِ روحانی را
من به دیوانگی ار فاش شدم معذورمکان پری صید کند دیو سلیمانی را
سر به پای فَرَسَش درفکنم همچون گویچون برین درکشد آن ابلق چوگانی را
برو ای خواجه اگر زانک به صد جان عزیزمیفروشند بخر یوسف کنعانی را
گر تو انکار کنی مستی ما را چه عجبکافران کفر شمارند مسلمانی را
ابر چشمم چو شود سیلفشان از لالهکوه در دوش کشد جامهٔ بارانی را
کام درویش جز این نیست که بر وِفقِ مُرادباز بیند عَلَمِ دولتِ سلطانی را
چشم خواجو چو سر طبلهٔ دُر بگشایداز حیا آب کند گوهر عمّانی را
دل این سوخته بربود و به دربان گویدکه بران از درم آن شاعر کرمانی را