شمارهٔ ۷
چو در گره فکنی آن کمند پرچین راچو تاب طرّه به هم برزنی همه چین را
به انتظار خیال تو هر شبی تا روزگشوده ام در مقصوره ی جهان بین را
کجا تو صید من خسته دل شوی هیهاتمگس چگونه تواند گرفت شاهین را
چو روی دوست بود گو بهار و لاله مرویچه حاجت است به گل بزم ویس و رامین را
غنیمتی شمرید ای برادران عزیزبه بوی یوسف گمگشته ابن یامین را
به شعله ی دم آتشفشان ، بر افروزمچراغ مجلس ناهید و شمع پروین را
اگر ز غصّه بمیرند بلبلان چمنچه غم شقایق سیراب و برگ نسرین را
به حال زار جگر خستگان بازاریچه التفات بود حضرت سلاطین را
روا مدار که سلطان ندیده هیچ گناهز خیل خانه براند گدای مسکین را
مرا به تیغ چه حاجت که جان برافشانمگهی که بنگرم آن ساعد نگارین را
چرا ملامت خواجو کنی که چون فرهادبه پای دوست در افکند جان شیرین را