گنج

شمارهٔ ۶

۱۰ بیت
بگوئید ای رفیقان ساربان راکه امشب باز دارد کاروان را
چو گل بیرون شد از بستان چه حاصلز غلغل بلبل فریاد خوان را
اگر زین پیش جان می پروریدمکنون بدرود خواهم کرد جان را
بدارای ساربان محمل که از دورببینم آن مه نامهربان را
دمی بر چشمه ی چشمم فرود آیکنون فرصت شمار آب روان را
گر آن جان جهان را باز بینمفدای او کنم جان و جهان را
چو تیر ار زانک بیرون شد ز شستمنهم پی بر پی آن ابرو کمان را
شکر بر خویشتن خندد گر آن ماهبشکر خنده بگشاید دهان را
چو روی دوستان باغست و بستانبروی دوستان بین بوستان را
چو می دانی که دوران را بقا نیستغنیمت دان حضور دوستان را