گنج

شمارهٔ ۵

۷ بیت
آنک بر هر طرفی منتظرانند او راننگرد هیچ که خلقی نگرانند او را
سرو را بر سر سرچشمه اگر جای بودجای آن هست که بر چشم نشانند او را
حیف باشد که چنان روی ببیند هر کسزانک کوته نظران قدر ندانند او را
هست مقصود دلم زان لب شیرین شکریبود آیا که بمقصود رسانند او را
راز عشّاق چو از اشک نماند پنهانفرض عینست که از دیده برانند او را
هر که جان در قدمش بازد و قدری دانداهل دل عاشق جانباز نخوانند او را
خواجو ار تشنه بمیرد بجز از مردم چشمآبی این طایفه بر لب نچکانند او را