گنج

شمارهٔ ۷۹

۹ بیت
اگر ز پیش برانی مرا که بر خواندوگر مراد نبخشی که از تو بستاند
بدست تست دلم حال او تو می دانیکه سوز آتش پروانه شمع می داند
چه اوفتاد که آن سرو سیمتن برخاستخبر برید بدهقان که سرو ننشاند
برفت آنکه بلای دلست و راحت جانمگر خدای تعالی بلا بگرداند
چراغ مجلس روحانیان فرو می ردگر او بجلوه گری آستین برافشاند
تحیتی که فرستاده شد بدان حضرتگر ابن مقله ببیند در آن فرو ماند
بخون دیده از آن رو نوشته ام روشنکه هر کسش که ببیند چو آب برخواند
دبیر سرّ دلم فاش کرد و معذورستچگونه آتش سوزان بنی بپوشاند
سرشک دیده ی خواجو چنین که می بینماگر بکوه رسد سنگ را بلغتاند