گنج

شمارهٔ ۷۸

۹ بیت
گر دلم روز وداع از پی محمل می شدتو مپندار که آن دلبرم از دل می شد
هیچ منزل نشود قافله از آب جدازانک پیش از همه سیلاب بمنزل می شد
گفتم از محمل آن جان جهان برگردمپایم از خون دل سوخته در گل می شد
راستی هر که در آن سرو خرامان می دیدهمچو من فتنه بر آن شکل و شمائل می شد
ساربان خیمه برون می زد و اینم عجبستکه قیامت نشد آنروز که محمل می شد
قاتلم می شد و چون خون ز جراحت می رفتجان من نعره زنان از پی قاتل می شد
همچو بید از غم هجران دل من می لرزیدکان سهی سرو خرامان متمایل می شد
پند عاقل نکند سود که در بند فراقدل دیوانه ندیدیم که عاقل می شد
بگذر از خویش که بی قطع مسالک خواجوهیچ سالک نشنیدیم که واصل می شد