شمارهٔ ۷۵
مرا دلیست که تا جان برون نمی آیدز تاب طرّه جانان برون نمی آید
چو ترک مهوش کافر نژاد من صنمیز خیلخانه خاقان برون نمی آید
چو روی او سمن از بوستان نمی رویدچو لعل او گهر از کان برون نمی آید
نمی رود نفسی کان نگار کافر دلبقصد خون مسلمان برون نمی آید
تو از کدام بهشتی که با طراوت توگلی ز گلشن رضوان برون نمی آید
برون نمی رود از جان دردمند فراقامید وصل تو تا جان برون نمی آید
حسود گو چو شکر می گداز و می زن جوشکه طوطی از شکرستان برون نمی آید
ببوی یوسف مصرای برادران عزیزروانم از چه کنعان برون نمی آید
بقصد جان گدا هرچه می توان بکنیدکه او ز خلوت سلطان برون نمی آید
چه سود در دهن تنگ او سخن خواجوکه هیچ فایده از آن برون نمی آید