شمارهٔ ۷۴
گرمی خسرو و شیرین بشکر کم نشودشعف لیلی و مجنون بنظر کم نشود
مهر چندانکه کشد تیغ و نماید حدّتذرّه دلشده را آتش خور کم نشود
صبح را چون نفس صدق زند با شه چرخمهر خاطر بدم سرد سحر کم نشود
کارم از قطع منازل نپذیرد نقصانشرف و منزلت مه بسفر کم نشود
در چنان وقت که طوفان بلا برخیزدعزّت نوح بخواری پسر کم نشود
خصم بی آب اگر انکار کند طبع مراآب دریا باراجیف شمر کم نشود
جم اگر اهرمنی سنگ زند بر جامشقیمت لعل بدخشان به حجر کم نشود
دیو اگر گردن طاعت نهند انسانراهمه دانند که تعظیم بشر کم نشود
کاه اگر کوه شود سر بفلک بر نزندورسها کور شود نور قمر کم نشود
دشمنم گر بگدازد ز حسد گو بگدازجرم کفّار بتعذیب سقر کم نشود
گرگیا خشک مزاجی کند و طعنه زندباغ را رایحه ی سنبل تر کم نشود
چه غم از منقصت بی هنران زانک بخبثرفعت و رتبت ارباب هنر کم نشود
گرچه هست اهل خرد را خطر از بی خردانحدّت خاطر دانا به خطر کم نشود
سخنم را چه تفاوت کند از شورش خصمکه بآشوب مگس نرخ شکر کم نشود
جوهری را چه غم از طعنه ی هر مشتریئیکه بدین قیمت یاقوت و گهر کم نشود
مکن اندیشه ز ایذای حسودان خواجونطق عیسی بوجود دم خر کم نشود
سنگ بد گوهر اگر کاسه ی زرّین شکندقیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود
گفته اند این مثل و من دگرت می گویمکه بتقبیح نظر نور بصر کم نشود