شمارهٔ ۷۳
ز جام عشق تو عقلم خراب می گرددز تاب مهر تو جانم کباب می گردد
مرا دلیست که دائم بیاد لعل لبتبگرد ساقی و جام شراب می گردد
هلاک خود بدعا خواستم ولی چکنمکه دیر دعوت من مستجاب می گردد
دلست کاین همه خونم ز دیده می باردپرست کافت جان عقاب می گردد
تو خود چه آب و گلی کاب زندگی هر دمز شرم چشمه ی نوش تو آب می گردد
چو بر تو می فکنم دیده اشک گلگونمز عکس گلشن رویت گلاب می گردد
بجام باده چه حاجت که پیر گوشه نشینبیاد چشم تو مست و خراب می گردد
عجب نباشد اگر شد سیاه و سودائیچنین که زلف تو بر آفتاب می گردد
چو بر درت گذرم گوئیم که خواجو بازبگرد خانه ی ما از چه باب می گردد