گنج

شمارهٔ ۷۲

۹ بیت
برون ز جام دمادم مجوی این دم هیچبجز صراحی و مطرب مخواه همدم هیچ
بیا و بادهٔ نوشین روان بنوش که هستبجنب جام می لعل ملکت جم هیچ
مجوی هیچ که دنیا طفیل همّت اوستکه پیش همّت او هست ملک عالم هیچ
غمست حاصلم از عشق و من بدین شادمکه گرچه هست غمم نیست از غمم غم هیچ
دلم ز عشق تو شد قطره ئی و آنهم خونتنم ز مهر تو شد ذره ای و آنهم هیچ
غمم بخاک فرو برد و هست غمخوار باددلم بکام فرو رفت و نیست همدم هیچ
تنم چو موی پر از تاب و رنج و دوری خمولی میان تو یک موی اندر و خم هیچ
از آن دوای دل خسته در جهان تنگستکه نیستش بجز از پسته ی تو مرهم هیچ
دم از جهان چه زنی همدم طلب خواجوبحکم آنک جهان یکدمست و آندم هیچ