گنج

شمارهٔ ۷۱

۹ بیت
ای بر عذار مهوشت آن زلف پر شکستچون زنگئی گرفته بشب مشعلی بدست
وی طاق آسمانی محراب ابرویتپیوسته گشته خوابگه جاودان مست
همچون بلال بر لب کوثر نشسته استخال لب تو گرچه سیاهیست بت پرست
بنشستی و فغان ز دل ریش من بخاستقامت بلند و دسته ی ریحان تازه پست
مشنو که از تو هست گزیرم چرا که نیستیا نیست از تو محنت و رنجم چرا که هست
سروی براستی چو تو از بوستان نخاستبرخاستی و نیش غمم در جگر نشست
صد دل شکار آهوی صیاد شیر گیرصد جان اسیر عنبر عنبرفشان مست
مخمور سر ز خاک برآرد بروز حشرمستی که گشت بیخبر از باده ی الست
نگشاد چشم دولت خواجو بهیچ رویتا دل بر آن کمند گره در گره نبست