گنج

شمارهٔ ۷۰

۱۱ بیت
حذر کن ز یاری که یاریش نیستبشو دست از آنکو نگاریش نیست
چه ذوقش بود بلبل ار در چمنگلی دارد و گلعذاریش نیست
خرد راستی را نهالی خوشستولیکن بجز صبر باریش نیست
مبر نام مستی که شرب مدامبود کار آنکس که کاریش نیست
مده دل بدنیا که در باغ عمرگلی کس نبیند که خاریش نیست
نیابی بجز باده ی نیستیشرابی که رنج خماریش نیست
مرا رحمت آید بر آنکو چو منغمی دارد و غمگساریش نیست
بدینسان که کافور او در خطتعجب گر ز عنبر غباریش نیست
ببازار او نقد قلبم درستروانست لیکن عیاریش نیست
کجا اوفتم زین میان بر کنارکه بحر مودّت کناریش نیست
اگر زانک خواجو بری شد ز خویشچه شد حسرت خویش باریش نیست