شمارهٔ ۶۵
در شب زلف تو مهتابی خوشستدر لب لعل تو جلابی خوشست
پیش گیسویت شبستانی نکوستطاق ابروی تو محرابی خوشست
حلقه ی زلف کمند آسای توچنبری دلبند و قلابی خوشست
پیش رویت شمع تا چند ایستدگو دمی بنشین که مهتابی خوشست
گر دلم در تاب رفت از طرّه اتطیره نتوان شد که آن تابی خوشست
آتش رویت که آب گل بریختدر سواد چشم من آبی خوشست
مردم چشمم که در خون غرقه شددمبدم گوید که غرقابی خوشست
بر در میخانه خوانم درس عشقزانک باب عاشقی با بی خوشست
بخت خواجو همچو چشم مست توروزگاری شد که در خوابی خوشست