گنج

شمارهٔ ۶۴

۹ بیت
ابر نیسان باغ را در لؤلؤی لالا گرفتباد بستان دشت را در عنبر سارا گرفت
چون گل صد برگ بزم خسروانی ساز کردبلبل خوش نغمه آهنگ هزار آوا گرفت
زاهد خلوت نشین چون غنچه خرگه زد بباغاز صوامع رخت بربست و ره صحرا گرفت
ابر را بنگر که لاف درفشانی می زندبسکه از چشمم بدامن لؤلؤی لالا گرفت
در دلم خون جگر جایش بغایت تنگ بوداز ره چشمم برون جست و ره دریا گرفت
ایکه پیش قامتت آید صنوبر در نمازراستی را کار بالایت قوی بالا گرفت
چون سواد زلف شبرنگ تو آوردم بیاداز سرم تا پای چون شمع آتش سودا گرفت
منکه از کافر شدن ترسی ندارم لاجرممؤمنم کافر شمرد و کافرم ترسا گرفت
چشم خواجو بین که گوید هر دم از دریا دلیکای بسا گوهر که باید ابر را از ما گرفت