گنج

شمارهٔ ۶۳

۹ بیت
شوریده ئیست زلف تو کز بند جسته استخطّ تو آن نبات که از قند رسته است
آن هندوی سیه که تواش بند کرده ئیبسیار قلب صف شکنان کو شکسته است
گر زانگ روی و موی تو آشوب عالمستما را شبی مبارک و روزی خجسته است
هر چند نیست با کمرت هیچ در میانخود را بزرنگر که چنان بر تو بسته است
با من مکن به پسته ی شیرین مضایقتآخر نه شهر جمله پر از قند و پسته است
دانی که بر عذار تو خال سیاه چیستزاغی که بر کناره ی باغی نشسته است
من چون ز دام عشق رهائی طلب کنمکانکس که خسته است بتیغ تو رسته است
گفتم که چشم مست تو خونم بریخت گفتیک لحظه تن بزن که بخسبد که خسته است
خواجو چنین که اشک تو بینم ز تاب مهرگوئی مگر که رشته پروین گسسته است