شمارهٔ ۶۲
آن نگینی که منش می طلبم باجم نیستوان مسیحی که منش دیده ام از مریم نیست
انک از خاک رهش آدم خاکی گردیستظاهر آنست که از نسل بنی آدم نیست
گرچه غم دارم و غمخوار ندارم لیکنشاد از آنم که مرا از غم عشقش غم نیست
دوش رفتم بدر دیر و مرا مغبچگانچون سگ از پیش براندند که این محرم نیست
چه غم از دشمن اگر دست دهد صحبت دوستمهره گر زانک بدستست غم از ارقم نیست
در چنین وقت که دیوان همه دیوان دارندکی دهد ملک جمت دست اگر خاتم نیست
دُر دیناری بکف ار زانک ز دریا ترسیلیکن آن دُرکه توئی طالب آن در یم نیست
مده از دست و غنیمت شمر این یکدم راکه جهان یکدم و آندم بجز از این دم نیست
کژ مرو تا چو کمان پی نکنندت خواجوروش تیر از آنست که دروی خم نیست