شمارهٔ ۶۱
آه کز آهم مه و پروین بسوختاختر بخت من مسکین بسوخت
آتش مهرم چو در دل شعله زدبر فلک بهرام را زوبین بسوخت
سوختم در آتش هجران اوپشّه را بین کز غم شاهین بسوخت
ای بسا خسرو که او فرهادواردر هوای شکّر شیرین بسوخت
شمع را بنگر که با سیلاب اشکهر شبم تا روز بر بالین بسوخت
چند سوزی ای که میسازی کباببس کن آخر کاین دل خونین بسوخت
کام جان از قبلهٔ زردشت خواهگر دلت چون آذر برزین بسوخت
چون تو در بستان برافکندی نقابلاله را دل بر گل و نسرین بسوخت
همچو خواجو کس نمیبینم که اودر فراق روی کس چندین بسوخت