شمارهٔ ۶۰
بر سر کوی خرابات محبت کوئیستکه مرا بر سر آن کوی نظر بر سوئیست
دهنش یکسر مویست و میانش یک مویوز میان تن من تا بمیانش موئیست
ابروی او که ز چشمم نرود پیوستهنه کمانیست که شایسته ی هر بازوئیست
مرهمی از من مجروح مدارید دریغکه دلم خسته ی پیکان کمال ابروئیست
گر من از خوی بد خویش نگردم چه عجبهر کسی را که در آفاق ببینی خوئیست
ز آتش دوزخم از بهر چه می ترسانیددوزخ آنست که خالی ز بهشتی روئیست
نسخه ی غالیه یا رایحه ی گلزارستنکهت سنبل تریا نفس گلبوئیست
هر که از زلف دراز تو نگوید سخنیدست کوته کن ازو زانک پریشان گوئیست
اگر از کوی تو خواجو بملامت نرودمکنش هیچ ملامت که ملامت جوئیست