گنج

شمارهٔ ۵۸

۹ بیت
هر که او دیدهٔ مردم‌کش مستت دیده‌ستبس که بر نرگس مخمور چمن خندیده‌ست
مردم از هر طرفی دیده در آنکس دارندکه مرا مردم این دیدهٔ حسرت دیده‌ست
ای‌که گفتی «سر ببریده سخن کی گوید!‌»بنگر این کلک سخن‌گو که سرش ببریده‌ست
گویی آن سنبل عنبر‌شکن مشک‌فروشبه خطا مشک ختن بر سمنت پاشیده‌ست
زان بود زلف تو شوریده که چو نرفت به چینشده زنجیری و بر کوه و کمر گردیده‌ست
سر آن زلف نگون‌سار سزد گر ببرندکه دل ریش پریشان مرا دزدیده‌ست
خبرت هست که اشکم چو روان می‌گشتیدر قفای تو دویده‌ست و به سر غلتیده‌ست
دم ز مهر تو زنم گر نزنم تا به ابدکه دلم مهر تو در عهد ازل ورزیده‌ست
هر‌چه در باب لب لعل تو گوید خواجوجمله در گوش کن ای‌دوست که مرواریدست