شمارهٔ ۵۷
منزل ار یار قرین است چه دوزخ چه بهشتسجدهگه گر به نیاز است چه مسجد چه کنشت
جای آسایش مشتاق چه هامون و چه کوهرهزن خاطر عشّاق چه زیبا و چه زشت
عشقبازی نه به بازیست که دانندهٔ غیبعشق در طینت آدم نه به بازیچه سرشت
تا چه کردم که ز بدنامی و رسوایی منساکن دیر مغانم به خرابات نهشت
گر سر تربت من باز گشایی بینیقالبم سوخته و گل شده از خون همه خشت
همچو بالای تو در باغ کسی سرو ندیدهمچو رخسار تو دهقان به چمن لاله نکشت
بر گل روی تو آن خال معنبر که نشاندبر مه عارضت آن خطّ مسلسل که نوشت
هر که بیند که تو از باغ برون میآییگوید این حور چرا خیمه برون زد ز بهشت
تا به چشمت همه پاکیزه نماید خواجوخاک شو بر گذر مردم پاکیزهسرشت