شمارهٔ ۵۶
یاد باد آن روز کز لب بوی جان میآمدتخط به سوی خاور از هندوستان میآمدت
هر زمان از قلب عقرب کوکبی میتافتتهر نفس سنبل نقاب ارغوان میآمدت
چون خدنگ چشم جادو مینهادی در کمانناوک مژگان یکایک بر نشان میآمدت
چون ز باغ عارضت هر دم بهاری میشکفتهر زمان مرغی به طرف گلستان میآمدت
در چمن هر دم که چون عرعر خرامان میشدیخنده بر بالای سرو بوستان میآمدت
چون جهانی را به رخ آرام جان میآمدیاز جهان جان ندا جان و جهان میآمدت
در تکلم لعل شیرینت چو میشد دُر فشانچشمههای آب حیوان از دهان میآمدت
چون میان بوستان از دوستان رفتی سخنگاه گاهی نام خواجو بر زبان میآمدت