شمارهٔ ۵۵
هیچ داری خبر ای یار که آن یار برفتیا شنیدی ز کسی کان بت عیار برفت
غم کارم بخور امروز که شد کار از دستدلم این لحظه نگهدار که دلدار برفت
که کند چاره ام این لحظه که بیچاره شدمکه دهد یاریم امروز که آن یار برفت
جهد کردم که ز دل بوکه برآید کاریچکنم کاین دل محنت زده از کار برفت
این زمان بلبل دلسوخته گودم درکشزانک آن طوطی خوش نغمه ز گلزار برفت
درد بیمار عجب گر بدوائی برسدخاصه اکنون که طبیب از سر بیماری برفت
همچو آن فتنه که دیوانه ام از رفتارشآدمی زاده ندیدم که پری وار برفت
بت ساغرکش من تا بشد از مجلس انسآبروی قدح و رونق خمّار برفت
آن چه می بود که تا ساقی از آن می پیمودکس ندیدیم که از میکده هشیار برفت
بوی انفاس تو خواجو همه عالم بگرفتاین چه عطرست که آب رخ عطّار برفت