شمارهٔ ۴۸
رمضان آمد و شد کار صراحی از دستبدرستی که دل نازک ساغر بشکست
من که جز باده نمی بود بدستم نفسیدست گیرید که هست این نفسم باد بدست
آنک بی مجلس مستان ننشستی یکدماین زمان آمد و در مجلس تذکیر نشست
ماه نو چون ز لب بام بدیدم گفتمایدل از چنبر این ماه کجا خواهی جست
در قدح دل نتوان بست مگر صبحدمیکه تو گوئی رمضان بار سفر خواهد بست
خون ساغر بچنین روز نمی شاید ریخترگ بربط بچنین وقت نمی باید خست
ماه روزه ست و مرا شربت هجران روزیروز توبه ست و ترا نرگس جادو سرمست
هیچکس نیست که با شحنه بگوید که چراکند ابروی تو سرداری مستان پیوست
وقت افطار بجز خون جگر خواجو راتو مپندار که در مشربه جلّابی هست