شمارهٔ ۴۷
ای لبت باده فروش و دل من باده پرستجانم از جام می عشق تو دیوانه و مست
تنم از مهر رخت موئی و از موئی کمصد گره در خم هر مویت و هر موئی شست
هر که چون ماه نو انگشتنما شد در شهرهمچو ابروی تو در باده پرستان پیوست
تا ابد مست بیفتد چو من از ساغر عشقمی پرستی که بود بیخبر از جام الست
تو مپندار که از خود خبرم هست، که نیستیا دلم بستهی بند کمرت نیست، که هست
آنچنان در دل تنگم زدهای خیمهی انسکه کسی را نبود جز تو درو جای نشست
همه را کار شرابست و مرا کار خرابهمه را باده به دستست و مرا باد به دست
چون بدیدم که سر زلف کژت بشکستندراستی را دل من نیز بغایت بشکست
کار یاقوت تو تا باده فروشی باشدنتوان گفت به خواجو که مشو باده پرست