شمارهٔ ۴۶
بسکه مرغ سحری در غم گلزار بسوختجگر لاله بر آن دلشده ی زار بسوخت
حبّذا شمع که از آتش دل چون مجنوندر هوای رخ لیلی بشب تار بسوخت
دیشب آن رند که در حلقه ی خمّاران بودبزد آهی و در خانه ی خمّار بسوخت
ایکه از سّر انالحق خبری یافته ئیچه شوی منکر منصور که بردار بسوخت
تو که احوال دل سوختگان می دانیمکن انکار کسی کز غم اینکار بسوخت
صبر بسیار مفرمای من سوخته راکه دل ریشم ازین صبر جگر خوار بسوخت
زان مفرّح که جگر سوختگانرا سازدقدحی ده که دل خسته ی بیمار بسوخت
داروی درد دل اکنون ز که جویم که طبیبدل بیمار مرا در غم تیمار بسوخت
تاری از زلف تو افتاد بچین وز غیرتخون دل در جگر نافه ی تاتار بسوخت
بلبل سوخته دل را که دم از گل می زدآتش عشق بزد شعله و چون خار بسوخت
اگر از هستی خواجو اثری باقی بوداین دم از آتش عشق تو بیکبار بسوخت