گنج

شمارهٔ ۴۵

۹ بیت
گر سر درآورد سرم آنجا که پای اوستور سرکشد تنعّم من در جفای اوست
گر می برد ببندگی و می کشد ببندآنست رای اهل مودّت که رای اوست
هر چند دورم از رخ او همچو چشم بدپیوسته حرز بازوی جانم دعای اوست
هیچم بدست نیست که در پایش افکنمالا سری که پیشکش خاک پای اوست
گر مدعای کشته ی شاهد شهادتستدعوی چه حاجتست که شاهد گوای اوست
از هر چه بر صحایف عالم مصوّرستحیرت در آن شمایل حیرت فزای اوست
تا دیده دیده است رخ دلربای اودل در بلای دیده و جان در بلای اوست
در هر زبان که می شنوم گفتگوی ماستدر هر طرف که می شنوم ماجرای اوست
خواجو کسی که مالک ملک قناعتستشاه جهان بعالم معنی گدای اوست