گنج

شمارهٔ ۴۱

۹ بیت
رنج از کسی بریم که دردش دوای ماستزخم از کسی خوریم که رنجش شفای ماست
جائی سرای تست که جای سرای نیستوانگه در سرای تو خلوتسرای ماست
گر ما خطا کنیم عطای تو بی‌حدّ استنومیدی از عطای تو حدّ خطای ماست
روزی گدای کوی خودم خوان که بنده رااین سلطنت بس‌ است که گوئی گدای ماست
حاجت به خونبها نبوَد چون تو می‌کُشیمقتول خنجر تو شدن خونبهای ماست
ما را به دست خویش بکش که‌آن نوازشستدشنام اگر ز لفظ تو باشد دعای ماست
گر می‌کَشی رهینم و گر می‌کُشی رهیهر ناسزا که آن ز تو آید سزای ماست
زهر ار چنانک دوست دهد نوش دارو استدرد ار چنانک یار فرستد دوای ماست
گفتم که ره برد به سراپردهٔ تو، گفتخواجو که مَحرم حَرم کبریای ماست