گنج

شمارهٔ ۴۰

۹ بیت
کارم از دست دل فرو بسته‌ستعقلم از جام عشق سر مستست
زلف او در تکسّرست ولیکدل شوریده حال من خسته‌ست
با دلم کس نمی کند پیوندبجز از حاجبش که پیوسته‌ست
هر کجا در زمانه دلبندیستدل در آن زلف دلگسل بسته‌ست
یا رب این حوری از کدام بهشتهمچو مرغ از چمن برون جَسته‌ست
با منش هرکه دید می‌گویدفتنه بنگر که با که بنشسته‌ست
عجب از سنبل تو می‌دارمکه چه شوریدهٔ زبردستست
دل ریشم چو در غمت خون شدمردم دیده دست ازو شسته‌ست
گرچه بگسسته‌ای دل از خواجوبه درستی که عهد نشکسته‌ست